نزاع برای استیلا!

pgdcعلت اینکه این مطلب را می نویسم گرفتن مشورت از شماست.

این یک مطلب کاملا شخصی است که عمومی می شود لذا چنانچه مایل به خواندن آن نیستید از همین جا هم که صفحه را ببندید در وقت خود صرفه جویی کرده اید.

ماجرا از این قرار است که چندی پیش من با قرض و قوله بسیار زیاد و با پس اندازی که داشتم ملکی را خریدم.

زن من از اینکه نیمی از این ملک را به نام او نکرده ام بسیار دلخور است.

استدلال من این است که من نیمی از خانه ای را که در آن زندگی می کنیم به نام تو کرده ام و از طرفی تو تمام در آمد مطبت برای خودت استو غیر از آن هزینه کلیه امور شخصی خود را از من می گیری.

صبحها که من سر کار می روم به استخر و بدنسازی می روی وهر وقت حوصله نهار پختن نداری از بیرون خبر می کنی.

من از 9 صبح تا 9 شب باید کار کنم و غیر از آن مسئولیت تمام بیماران گاه بدحالم را نیز باید بپذیرم و نمی فهمم که چرا باید نیمی از اندوخته ام را به تو ببخشم.

اگر قرار بر این باشد ترجیح می دهم از کارم کم کنم و من هم به ورزش بپردازم.

در پاسخ می گوید:

همه مردها این کار رو می کنن...فقط تویی که خودت نمی فهمی و باید بهت وظایفت رو تذکر بدهم.

حالا پرسش من این است که:

آقای عزیز آیا شما در موقعیت مشابه این کار را می کنید؟

و خانم عزیز آیا شما در موقعیت مشابه توقع انجام این کار را ازهمسرتان دارید؟

لطفا بنویسید که چند ساله اید و آیا شاغل هستید یا نه؟


پی نوشت غیر مرتبط:


آیا شما با استدلال، حرف و منطق حاضر خواهید شد که بیل خود را به کسی بدهید تا به کمک آن آب را بر زمین شما ببندد؟


پی نوشت دوم:


از دید من، همانطور که قبلا به تفصیل گفته ام، هدف از زندگی استیلاست و استیلا یعنی "مال خود کردن امکانات و منابع"


بر اساس این دیدگاه در ده هزار سال پیش که بشر از غار نشینی به صحرا نشینی و از خط تصویری به خط نوشتاری رو آورد جملات بسیار ساده و کلمات بسیار گویا بود و نقش کلام نه مفهوم سازی و تئوری پردازی که ایجاد ارتباط و شفاف سازی مقاصد و منظورها بود.


در آن زمان مالکیت فقط با کار کردن و ارائه خدمات عینی به دست می آمد.


به مرور زمان با پیچیده شدن زبان و کلام و نوشتن آنها "مفاهیم انتزاعی" اختراع شد و صفات خوب و بد پدیدار شدند که خود "فرهنگ یا مجموعه خوب و بد" را ساختند و این مجموعه خوب و بد زمینه ساز پیدایش ادیان شد.


در این هنگام اقشاری از جامعه دست به کار تئوری پردازی و مفهوم سازی شدند و مقصود نهایی آنان "مال خود کردن امکانات و منابع" بدون کار فیزیکی و ارائه خدمات عینی بود.


خلاصه می کنم:


اگر امروز از نقش مادری گفته می شود چنانکه بیتای عزیز به گلایه از آن پرداخته است منظور فقط استیلای مردان است که زمینه آن با یک سری "حرف" فراهم می شود...گفته هایی مثل اینکه بهشت زیر پای مادران است ...یا مادر خوب آن است که...یا تعجب می کنم از مادری که...زمینه ساز این استیلا هستند.ا


همچنین اگر از "وظیفه پزشکان" و وجدان آنها گفته می شود صرفا برای "خر کردن" آنهاست تا با صرف نظر کردن از آسایش خود و بدون طلب کردن عامل استیلا (پول) به ارایه خدمات عینی بپردازند.


با این مقدمه می خواهم بگویم که از دید من


1) پول (ابزار استیلا) متعلق به آن کسی است آن را به دست می آورد.


2)با آن منابع و امکانات را مال خود می کنید و اشخاص دلخواه را در کنار خود قرار می دهید.


3) بسیاری از منابع و امکانات با یک بار پرداخت برای همیشه متعلق به شما می شوند اما برای حفظ اشخاص دلخواه تا زمان دلخواه شما مجبور به پرداخت مستمر هستید.


4)اگر شخص دیگر دلخواه نبود، از میزان پرداخت جهت "در کنار خود قرار دادن" فرد سابقا دلخواه کم خواهد شد.


این مدل را من وضع نکرده ام، بلکه شرح چیزی است که در مناسبات اجتماعی می بینم...یک مدل basic و بدون روتوش از واقعیات اجتماعی.


اما قسمتی دیگر از بحث مربوط می شود به آنچه در پی نوشت بحث دعوا آورده ام...پلانی که من برای زندگی دارم و آن را در پی نوشت بعدی خواهم گفت.


پی نوشت سوم:


در 22 سالی که از زندگی مشترک ما می گذرد شرایط کار و درآمد تغییر کرده است.


مدتی هیچکدام کار نمی کردیم و درس می خواندیم.


چند سالی هر دو کار می کردیم و شریک بودیم.


حدود 3 سال زنم بیشتر کار می کرد و من بیشتر درس می خواندم و درآمد او که بیشتر از من بود صرف زندگی مشترک می شد.


و اکنون هم چند سال است که من شدیدا کار می کنم و او از کارش کم کرده است و درآمد من حدود50 برابر اوست.


در این دوره اخیر، اوایل من به نظام "شراکت در همه چیز" باور داشتم ولی به تدریج شرایط تغییر کرد و باورهای من در همه زمینه ها سست شد و به بازنگری در عقاید و رفتار خود پرداختم و پی بردن به مفهوم استیلا مدل ذهنی جدیدی را به من عرضه کرد که زیربنای تفکرات و رفتارهای فعلی من است.


با این حال اگرچه به درستی این روش و مدل ذهنی باور دارم اما مفاهیم دیگری هم هستند که پذیرفتن آنها سبب زیبایی زندگی است.


فیلم کازابلانکا مثال خوبی است از مردی که به باورهای دوره جوانیش پشت پا زده و در عین واقعگرایی و پختگی دوباره هم به عشق ایمان می آورد و هم به وطن.


بر این اساس، اگر من هم در همین مسیر پیش بروم، حتما در چند سال آینده دور از انتظار نخواهد بود که برای تغییر در نظام ذهنی خودم و برخورداری از لطافت زندگی از استیلای بیشتر چشم بپوشم و سعی در حفظ هر آنچه دارم بنمایم.


بنابراین طبق توصیه دوست بیست وپنج ساله ام که تحت عنوان "اوس میتی دلاک"!! (استاد مهدی دلاک) برایم کامنت گذاشته است و نیز بر اساس نظر شراگیم که هر دوی ما را می شناسد ...و نیز بر اساس اینکه پلان من ادامه این زندگی است که هر چند گاه ابرهای تیره آسمان آن را می پوشانند اما نور و حرارت آفتابش مثال زدنی است...در آینده اگر ملکی بخرم با همسرم شریک خواهم بود.

طلاق...پایان حکایت

چندی پیش خانم جوانی برای انجام کاری به من مراجعه کرد.

مهندس کامپیوتر, اهل و ساکن یکی از شهرهای استان اصفهان، یک بار ازدواج کرده بود و طلاق گرفته بود و در حال حاضر مجددا ازدواج کرده و حامله بود.

از ازدواج اول فرزند 3 ساله ای داشت که نزد شوهر اولش بود.

برایم تعریف کرد که:

شوهر اولش (حمید) پسر همسایه شان بوده و دیپلمه، خوش تیپ و بذله گو بود و پس از یک دوره عاشقی با هم ازدواج کرده بودند.

پرسیدم: چرا طلاق گرفتی؟

گفت: کارش در تهران بود و چون اجاره خانه در تهران گران بود من در منزل پدرم زندگی می کردم و او آخر هفته ها پیش من می آمد.

شغلش بازرگانی بود و درآمدش هم خوب بود ولی می گفت اگر چند وقت صبر کنی می توانم آپارتمانی بخرم و اجاره خانه ندهیم.

دو سال به این وضع زندگی کردیم و در این مدت من حامله شدم و زایمان کردم.

کم کم رفتار حمید عوض شد...موهایش را ابتدا بلند و سپس فر کرد.

زنجیر طلا به دست و گردنش آویخت و کلاس موسیقی می رفت...نمازش را ترک کرد و مشروب هم می خورد.

دست آخر هم یک سگ پاکوتاه با قلاده خریده بود.

به اصرار خانواده یک روز سرزده به تهران رفتم و در شرکتش مچش را با منشی اش گرفتم.

پرسیدم: حین صکص!؟

گفت: نه مشغول شوخی و خنده بودند...من هم سر و صدا کردم و چند روز بعد مهرم را بخشیدم و طلاق گرفتم.

در حال حاضر یک آپارتمان در تهران خریده و با بچه ام زندگی می کند.

ازدواج هم نکرده است.

پرسیدم: شوهر فعلیت چطور است.

گفت: او مغازه دار است...مرد خوبی است خیلی آرام است و سرش به کارش گرم است...خیلی کم حرف می زند و سیگار نمی کشد و مشروب نمی خورد و اگرچه متعصب نیست ولی نماز و روزه اش ترک نمی شود.

با احتیاط پرسیدم: از زندگی فعلیت راضی تری یا از زندگی قبلی؟

ابتدا با شدت هرچه تمام تر از زندگی فعلیش تعریف کرد اما پس از کمی صحبت با من در حالی که بغض کرده بود گفت که شوهر قبلیش را بیشتر دوست داشته:

راستش را بخواهید اینکه نماز نمی خواند و مشروب می خورد برایم مهم نبود.

موهای بلندش خیلی بهش می آمد و تار که می زد مجذوبش می شدم.

و با اشتیاق افزود: سگش هم خیلی ناز و خوشگل بود.

با منشی اش هم فقط بگو بخند می کرد و کار دیگری از او ندیدم.

شوهر فعلیم حرف که نمی زند...مومن و مظلوم و بی دست و پا است و اصلا بلند پروازی ندارد.

شوهر قبلی ام از نظر خانواده ام جلف و قرتی بود و شوهر فعلیم خوب و آبرودار است اما خوب که نگاه می کنم من او را بیشتر دوست داشتم...نباید طلاق می گرفتم اما فشار خانواده باعث شده بود که من صفات خوب او را بد ببینم.

آیا از زندگی زناشویی خود راضی هستید؟

در صورت مشاهده چه صفت یا چه رفتاری از همسرتان یا پارتنرتان از او جدا خواهید شد؟

آیا عاملی وجود دارد (یا خواهد داشت) که در صورت تمایل شما برای جدایی مانع طلاق شود؟

سن، جنس، وضعیت تاهل و محل زندگی خود(داخل یا خارج از کشور) را ذکر کنید و نظر خود را بنویسید.


پی نوشت:

از کامنت داریوش


من ده سال است که ازدواج کرده ام.
الآن دو سال است که می خواهم از همسرم جدا شوم چرا که نه تفاهم اخلاقی داریم و نه علاقه ای بین ما وجود دارد اما نمی توانم.
اولا یکی دو بار که حرف آن پیش آمده است ایشان حاضر به جدایی نیست
ثانیا من در طول زندگی مشترک همه مایملکم یک آپارتمان شده است که آن را هم به اسم ایشان کرده ام به علاوه مهریه اش را هم باید بدهم.
ثالثا پسر کوچکی دارم که مادرش را خیلی دوست دارد و اگرچه 7 ساله است و قانون آن را به من می دهد اما دلم نمی آید که او را از مادرش جدا کنم و کسی را هم ندارم که از او نگهداری کند بنابراین مجبورم او را هم به مادرش بدهم و خرج نگهداریش را هم به مادرش بپردازم.
فکر که می کنم می بینم باید پسرم و خانه ام را و همه پس اندازم را به عنوان مهریه به همسرم بدهم و اقلا نصف حقوقم را هم به عنوان خرجی (نفقه؟) به او بپردازم و خودم بروم دنبال کارم.
بنابراین تصمیم گرفته ام که با این وضعیت کنار بیایم و در خفا دوست دختری گرفته ام که نیازهای عاطفیم را تامین می کند و یکنواختی و بی مزگی زندگیم را می زداید.
مرد 36 ساله ساکن تهران



پی نوشت دوم:


مثل مرگ که در ذات زندگی جاری است، جدایی هم در هر زندگی مشترکی جریان دارد.


هر زن و شوهری زمانی به فکر جدایی افتاده اند و منافع احتمالی و هزینه های آن را سنجیده اند و اگر از پیگیری فکر خود صرف نظر کرده اند صرفا به واسطه همین "حساب و کتاب سود و زیان" بوده است.


گاهی هم زوجین چنان عرصه را بر دیگری تنگ کرده اند که استیصال حاصله مانع از هر اقدامی برای جدایی می شود بدون آنکه منافعی در ادامه رابطه باشد.


بیرحمانه است اما گاهی مرگ یکی از زوجین برای دیگری فرصتی فراهم می کند که وقتی دوران 6 هفته ای سوگ بگذرد و روال عادی زندگی از سر گرفته شود، این فرصت می تواند مغتنم شمرده شود بدون آنکه بسیاری از هزینه های طلاق را بپردازد.


پی نوشت سوم:


تا بحث طلاق داغ است! به اطلاع برسانم که به نظر من شرط پرداخت نیمی از دارایی های زوج به زوجه در حین طلاق بسیار غیر منصفانه است.


فرض کنید زن بیل گیتس با زن مشدی حسن چه فرقی می کنند که اولی در صورت طلاق باید صاحب ملیاردها دلار شود و دومی صاحب یک آفتابه لگن!


جز این است که هر دو بهره وری! و کارآیی مشابه دارند و خدمات یکسانی به شوهرانشان ارایه می دهند؟

و مگر نقش زن بیل گیتس در فراهم آوردن این ثروت چقدر بوده است که حال بایستی در صورت طلاق نیمی از آن را مالک شود؟


شما هم لطفا بچه های خوبی باشید و همین طور ساکت بمانید!

تلویزیون صدای آمریکا VOA

آیا شما تلویزیون صدای آمریکا VOA را که احتمالا پر مخاطب ترین برنامه ماهواره ای برای ایرانیان است را تماشا می کنید؟

1) انوشیروان کنگرلو یا ستاره درخشش؟

من ستاره درخشش را ترجیح می دهم اگرچه استعمال کلمه "قربون" را حین مصاحبه هایش با اشخاص نمی پسندم.

2) بیژن فرهودی یا احمدرضا بهارلو؟

بیژن فرهودی البته از نظر به روز بودن اطلاعات و تسلط بر بحث ارجح است اگرچه گاه حمایتش از سیاست های دولت آمریکا کمی توی ذوق می زند.

3)لونا شاد یا بهنود مکری؟

علیرغم برتری ظاهری لونا و نیز صدای تودماغی بهنود مکری من بهنود را ترجیح می دهم و تپق های لونا و نیز بی علاقگی اش به برخی مباحث مطروحه برایم به راحتی قابل هضم نیست.

4) جمشید چالنگی یا وفا مستقیم؟

جمشید چالنگی گاه بامزه است اما در دراز مدت من وفا مستقیم را ترجیح می دهم.

چالنگی گاهی سخنان مهمان برنامه را در حساس ترین زمان قطع می کند گویی که اصلا به اظهارات او گوش نمی دهد.

شما هم که حتما با من موافقید!!؟


پی نوشت:


مردی به برنامه میزگردی با شما زنگ می زند.


برنامه راجع به فرهنگ و ادب ایران است و مجری آن بیژن فرهودی است.


به آرامی و با متانت حدود یک دقیقه حرف می زند و ناگهان رکیک ترین کلمات را مسلسل وار بر زبان می آورد و تا تلفن او را قطع کنند 5-6 کلمه را به گوش بینندگان و شنوندگان عزیز رسانده است!


مجری از مهمانان و بینندگان عذر خواهی می کند و به تلفن دوم می پردازد.


مردی است که اصرار دارد هر کلمه ای که می گوید همزمان به پخش آن ( که با ده ثانیه تاخیر صورت می گیرد)  گوش بدهد و به توصیه مجری که صدای فقط از طریق تلفن گفتگو کنیم گوش نمی دهد...تماس قطع می شود.


مرد سوم می خواهد فوت مادر مجری را تسلیت بگوید ولی همین که نام مادر را به زبان می آورد از ترس اینکه مثل تلفن کننده اول فحش ندهد تماس قطع می شود.


تلفن کننده چهارم مردی است که دو کلمه از فحشش را می تواند بدهد و تماس قطع می شود.


تلفن کننده پنجم یک دقیقه تمام احوالپرسی می کند وهیچ حرفی برای زدن ندارد.


تلفن کننده ششم مردی است که صدای زیبایی دارد و بعد از سلام و علیک صمیمانه ای با فرهودی، چهار پنج کلمه رکیکش را فرصت می کند که بگوید.


برنامه تمام می شود اما من هنوز خدا را شکر می کنم که این برنامه راجع به فرهنگ و ادب بوده است!


همچنین مشتاقم بدانم که کسی که از ایران با صرف وقت و هزینه سنگین و با استفاده از پیشرفته ترین دستاوردهای تکنولوژی بشر فرصت این را می یابد که صدای خود را به گوش ملیونها نفر برساند آیا جز نام بردن از آلات تناسلی و فحاشی و حتی احوالپرسی، راه دیگری برای غنیمت شمردن این فرصت نمی داند؟


به راستی دموکراسی به چه کار این گونه مردمان می آید؟


و پرسش دیگر اینکه چرا فقط مردان دست به چنین کاری می زنند؟

انصاف

در طی دو سال و نیمی که از انتخاب محمود احمدی نژاد گذشته است من از زبان مخالفین  انتقادات تند و شدیدی نسبت به او شنیده ام که به نظرم اکثرا صحیح می باشد اما هنوز از مخالفینی که خود را منصف می دانند تعریف و یا تاییدی نسبت به هیچیک از رفتارها، گفتارها و عملکرد ایشان نشنیده ام.

این نکته که گویی با یک "بد مطلق" طرفیم! از طرف کسانی که به نگاه خاکستری خود مباهات می کنند حاوی پارادوکس طنزآمیزی است از آنچه بر زبان ماست و آنچه در رفتار مان نمود دارد.

از من اگر بپرسید حداقل سه صفت مثبت می توانم برای آقای احمدی نژاد ذکر کنم:

اول اینکه بر خلاف تصوری که اکثر ما (به علت عملکرد منفعلانه آقای خاتمی) نسبت به تشریفاتی بودن مقام ریاست جمهوری داشتیم ایشان ثابت کرد که همین رییس جمهور می تواند مقامات منصوب رهبر را عزل کند و به این مقام قدرت سلب شده ریاست جمهوری را برگرداند.

دوم اینکه از آنجا که ایشان آرتیست خوبی نیست در بیشتر موارد سعی به پنهان کردن کراهت رفتار و گفتار خود را ندارو و در مواردی هم که برای اینکار تلاش می کند به راحتی می توان بازیگری را در رفتارش دید...مثل موقعی که از مهرورزی سخن می گوید.

همچنین ایشان بطلان فرضیه ها و راهکارهای عوام را برای بهبود وضعیت اقتصادی و اجتماعی ثابت کرد که غلت زدن در دامان پایین ترین طبقات اجتماع لزوما به بهبود معیشت آنان نمی انجامد.

آیا شما چه صفات مثبتی را در محمود احمدی نژاد و تیم ایشان سراغ دارید؟

برای تمرین انصاف بنویسید!

مهر یا مهریه!

این مطلب از طرف لیلا با ای میل به دست من رسیده است.

از راهنمائیتان سپاسگزارم.

يك موردي هست كه ممنون ميشم اگر شما نظرتون رُ در موردش برام بگيد
فروردين امسال يكي از همكاراي من به نام علي (37 ساله) كه محل كارش در ساختمون اداره ماست ولي در يك واحد نيستيم از طريق واسطه به من پيشنهاد ازدواج داد
ايشون قبلاً تجربه يك زندگي دو ساله داشتند و زماني كه به من پيشنهاد داد پنج ماه بود كه از زمان طلاقش ميگذشت . منو از بين 4 كانديد كه بهش معرفي كرده بودند انتخاب كرده بوده ...
من علي رُ براي اولين بار كه ديده بودم قبل از پيشنهادش ، تو دلم گفته بودم چي ميشد يه همچين آدمي به من پيشنهاد بده ، نمي دونم چرا اين حس بهم دست داد ، شايد چهره اش خيلي ساده و مهربون بود و به نظر آدم درستكاري ميرسيد
علي يك آدم مذهبي با اعتقادات مذهبي هستند و وقتي به من پيشنهاد دادند مي خواستند ما چند ماه با هم بيرون بريم تا بيشتر آشنا بشيم ( علي معتقده اگر به يك خانم عاقل پيشنهاد بيرون رفتن داده بشه و اون آدم بپذيره اين امر همون صيغه محرميته ) منم بعد از چند روز فكر قبول كردم كه به قصد آشنايي با ايشون بيرون برم، در چند جلسه اول ايشون از اعتقادات مذهبيش گفت و اينكه راجع به حجاب چطور فكر مي كنه و به من گفت دوست داره كه من لباس آستين كوتاه نپوشم ، بعد من فكر كردم و بهش گفتم من اينطوري فكر نمي كنم يعني اگر يه كم از موهام بيرون باشه و اگر آستين لباسم كوتاه باشه به نيت بدي اينكارو نكردم و خودمو معذب نميكنم من فكر ميكنم اگر آدم خوبي باشم ، سعي نكنم دل كسي رُ بشكونم ، با رفتارم كسي رُ نارحت كنم ، به كسي شر نرسونم ، موفق هستم وگرنه چه آدمهايي كه به نام حجاب چه كارها كه نميكنن و گفتم اگر فردا قراره اين چيزها برات مشكل بشه و به من هي تذكر بدي ، بهتره همين الان كات كنيم .
فرداش به من زنگ زد و گفت واقعاً ميخواستي به خاطر همچين چيزي رابطه رُ بهم بزني ؟ آدم يه كم گذشت ميكنه ، اين چيزها كه مهم نيست و قبول كرد و گفتن من شما رُ زماني كه ديدم مقداري از موهاتون هم بيرون بود و ميتونستم پيشنهاد ندم ، خلاصه بحث راجع به پوشش سه تا چهار جلسه از وقت ما رو گرفت .
اما به نظر من خيلي مهم بود چون هميشه ميديدم اين موضوعات اعتقادي منبع اختلافات زيادي ميشه .
راجع به مهريه هم يكبار صحبت شد و اون به 14 تا سكه اعتقاد داشت و خانواده من به 414 تا ، البته به شكل سمبوليك و علي با توجه به تجربه طلاقش فكر ميكرد علت بهم خوردن زندگي قبليش عدم توانائيش در پرداخت مهريه بوده ، به من گفت تو ميتوني با خانواده ات صحبت كني و به 14 تا راضيشون كني ... منم گفتم حاضر نيستم با يك فرهنگ چندين ساله مبارزه كنم ، تو خانواده من هيچ زندگي به خاطر مهريه بهم نخورده و منم اوليش نخواهم بود .. احساس نكردم كه اينقدر براي اين آدم مهمه كه بخاطرش منو بذاره كنار ، چون به اون اندازه اي كه راجع به پوشش و حجاب و غسل صحبت كرد ، راجع به اين موضوع صحبت نكرد


------------------------------------------------------------------------------------------------

-------


علت متاركه اشو رُ بهتون نگفتم : البته اين چيزي بود كه خودش تعريف مي كرد : علي تا ازدواجشون سر بگيره دو سال عقد كرده مي مونن و به دلايلي مثل فوت پدربزرگ خانوم ، ايراد گرفتن خانواده دختر از كوچيك بودن خونه 40 متري علي و تهيه منزل جديد و خلاصه 4 بار تا مرحله عروسي پيش ميرن و بهم ميخوره و به علت سختگيريهاي خانواده دختر 6 ماه هم قطع رابطه مي كنن و بعد از 6 ماه همسر سابقش به همراه عموش مي آن دم در اداره و از اين آقا ميخوان كه بياد و كارو تموم كنه و اقدام ميكنن و دوباره اختلاف پيش مي آد كه اينبار دختر خانوم به حالت قهر از خونه پدري مي آد بيرون و مي ره خونه اين آقا كه ( كه خونه جديد خونه مادر علي بوده كه از طرف آموزش پرورش بهش داده بودن ) ... علي بعد از دو جلسه صحبت نيم ساعته همسر سابقش رُ پسنديده بودن و عقد كرده بودن و در دوران عقد هم محدوديت در روابطه داشتن كه اين تو اين رفت و آمدها يكبار رابطه سكس داشتن كه پرده بكارت خانوم از بين ميره و همين باعث ميشه كه اين خانم (23 ساله) بترسه و نامزديشو با وجود مشكلات زيادش بهم نزنه


در اين مدت همسر سابق علي كه بعلت اختلافش در دانشگاه از تحصيل انصراف داده بوده اما خانواده اش پنهون از اون شهريه ثابتشو پرداخت كرده بودند تا حق تحصيليش از بين نره و علي تشويقش ميكنه كه درسشو بخونه و مدركشو بگيره و بعد كه زندگيشون رُ شروع مي كنن در يك شركت بزرگ برق استخدام ميشه و حقوق خوبي ميگرفته و كاملاً‌ مستقل ميشه


بعد كه زندگيشون رُ شروع ميكنن زير يك سقف ايشون راجع به مهريه مطالعه مي كنن و از خانوم ميخوان كه مهريه اشو ببخشه و طي مطالعات به اين نتيجه ميرسه كه "‌هر مردي كه آگاهانه و با علم به اينكه توانائي پرداخت مبلغ مهريه را ندارد ، مبلغ مهريه را بپذيرد ، مرتكب جرم ميشود" و همسر سابقش اين كارو نميكنه . جالبه كه هر چي راجع به اون موقع ميپرسم ميگه بچه بودم . مثلاً‌مي پرسم چرا اون موقع رفت و آمد نكردي براي شناخت بيشتر ؟ ميگه بچه بودم . ميگم مامانتم بچه بود كه راهنمائيت كنه ؟ در تمام اين دو سال با خانواده طرفين قطع رابطه كرده بودند ... بعد از دو سال تصميم ميگيرن به نيت آشتي در يك مراسم عروسي شركت كنند ( ازدواج دخترعموي همسر سابقش كه بعد از ازدواج به كشور انگليس قرار بوده عزيمت كنه ) ... در مراسم عروسي دخترعموهاي همسرسابقش بهش ميگن ما سعي كرديم اشتباهات شما رُ تكرار نكنيم و از همونجا اختلاف شروع ميشه و اين خانوم ميگه من بهترين دختر فاميل بودم حالا دخترعموي من داره با كسي ازدواج مي كنه كه ميبرتش انگليس و من بايد با تو زندگي كنم ( در طول اين دو سال اين خانوم و آقا يك سفر به دبي و يك سفر زميني به تركيه داشتن ) و از اون روز همسر سابقش دير ميامده خونه ...

ميرفته خونه مادرش و از اونجا زنگ ميزده كه شب خونه نمي آد ... بعد از 6 ماه تقاضاي طلاق ميكنه و حامله هم بوده كه بدون مشورت با علي بچه اشو سقط ميكنه ... و به علي ميگه اگر به طلاق توافقي راضي نشي مهريه امو مي زارم اجرا ... و علت رُ كه ازش مي پرسه ميگه تو منو كم سفر بردي ، تو براي من كم هديه خريدي (اين چيزيه كه وقتي از علي پرسيدم هيچوقت ننشتسي باهاش صحبت كني كه ببيني دردش چيه و در جواب اينو بهم گفت) ... تو دوران نامزدي از طلاق مي ترسيدم اما حالا كه مستقل شدم ديگه از طلاق نميترسم ... اين كشمكش 6 ماه طول ميكشه تا اينكه آبان 85 عملي ميشه

...
---------------------------------------------------------------------------------------- --------

-------
اواخر تير ماه علي به همراه مادر و خواهرش براي جلسه معارفه اومدن خونه ما و ميخواستن به اصطلاح اجازه بگيرن كه ما يه مدت ديگه هم با آگاهي خانواده ها رفت و آمد داشته باشيم و بيشتر همديگرو بشناسيم


( چهار ماه قبل رُ‌ فقط مادر و خواهر من خبر داشتن ) كه اصلاً‌ راجع به خواسته اشون چيزي نگفتن و بعد از يكي دو ساعت خوش و بش بلند شدند رفتند و بعد به من گفت همين اومدن خونه شما معنيش اينه كه ما چنين قصدي داريم ، ما اختلاف فرهنگي داريم ! ! ... و مي گفت من هيچ عجله اي ندارم و ميخوام بيشتر بشناسم اما درست يك هفته بعد يعني هفته گذشته گفت ميخوام زودتر ازدواج كنيم ...
لازمه كه بگم راجع به سكس هم گفته بود كه تبش تنده كه البته لزومي هم نداشت كه بگه ، من خودم فهميده بودم ... چون گفته بود كه زماني كه متاهل بوده تو خونه هم خودش هم خانومش با كمترين پوشش مي گشتن و به نظرم خيلي عجيب بود ... و تنها راهي كه براي رسيدن به سكس بلد بود همين ازدواج مي دونست بر حسب همون اعتقادات مذهبيش ... شايد هم يكي از علتهاي ازدواج زودهنگامش همين بوده

.
------------------------------------------------------------------------------------------------

-------
16 هفته پيش ، شنبه با هم رفتيم بيرون و همه چيزي خيلي خوب بود ، براي اولين بار به من گفت دوستت دارم و گفت از نگاه اول ازت خوشم اومده بود و كلي تعريف كرد ، بعد تو راه ، صحبت از " موارد ترس" شد ازش پرسيدم شما از چي مي ترسي ؟ گفت مهريه .
هر چقدر براش صحبت كردم كه زندگي قبلي تو بخاطر مهريه بهم نخورده بلكه چون همسر سابقت ديگه نميخواسته تو اون زندگي باشه از مهريه به عنوان يك منبع قدرت استفاده كرده تا توافقي جدا بشه و زمان كمتري صرف بشه ، اگر هم حتي مهريه اشو پرداخت مي كرد اون زندگي هيچ ارزشي نداشت چون پايه هاي عاطفـيش از بين رفته بوده و فقط يك شكل ظاهري ازش باقي مي موند چون اون خانوم فقط حضور فيزيكي داشت و با همه وجود راضي به بودن در اون زندگي نبوده و مثل يه تيكه از اثاثيه خونه ميشد كه فقط جسميت داره
اما اين حرفا فايده نداشت


فرداش كه به من زنگ زد بعد از كمي صحبت بهش گفتم من فكرامو كردم و حالا كه شما منو تو اين چند ماه اينطوري شناختي كه اهل زندگي نيستم ، حاضرم به خاطر مهريه زندگيمو بهم بزنم و دنبال ماديات هستم ، بهتره ادامه نديم ... چون هدف از اين دوران شناخت اين بود كه همديگرو بشناسيم و ببينيم چقدر افكارمون به هم نزديكه و فكر نمي كنم بقيه مسائل خيلي مهم باشه ...
اون به من گفت : نميخواستم اينطوري بشه ، تو نميخواهي هيچ تلاشي بكني ؟ بين من و مهريه ، مهريه رُ انتخاب كردي ؟
يعني دست پيشو گرفت ....


براي طلاق با وكيلي آشنا شده بود كه علي رُ به يكسري كلاسهاي خودشناسي معرفي كرده بود ، به من گفت ميخواهي بريم پيش وكيل ، بريم پيش مشاور تا ببينيم اصلاً ميشه كسي تضمين بده كه اصلاً‌ به بازپرداخت مهريه اعتقاد نداره ؟


من اولش قبول كردم يعني موقعي كه خيلي ناراحت شده بودم كه اينطوري راحت به من گفت : خداحافظ ، بعدش بهش گفتم شما كه هنوز نميدوني زندگي قبليت براي چي بهم خورده رفتن پيش وكيل بيمورده ، اينطوري انگار من بايد تاوان زندگي قبلي شما رُ بدم . اگر من تضمين بدم كه از مهريه ميگذرم شما چه تضميني به من ميديد ؟


كه هيچ جوابي نداد


يكهفته بعد از اين صحبتها هيچ تماسي نگرفته و عقيده اش هم اينه كه چون من گفتم ادامه نديم يعني پايان محرميت و اگر زنگ بزنه ايجاد مزاحمته ... ( كلاه شرعي)
بعد از يك هفته من بهش sms زدم و اون اصلاً از موضعش پايين نمي آد ..
چند روزبعد هم كه بهش گفتم حاضرم بيام پيش اون وكيل شما و نظر شخصيمو گفتم راجع به مهريه( ميخواستم فقط براي اينكه حرف اون نباشه 110 تا باشه ) اصلاً جواب نداد ...


----------------------------------------------------------------------------------------

واسطه اينكار ( خانم ر) هم ازم راجع به روابطمون پرسيد بهش گفتم متوقف شده و (خانم ر) با واسطه اون آقا ( آقاي ج)صحبت كرده و قرار شده نظر منو بهش منتقل كنه


----------------------------------------------------------------------------------------


شايد به نظرتون بياد خيلي دارم دست و پا مي زنم اما توي تهران ازدواج خيلي كار سختيه و اگر اين مورد هم بهم بخوره ميشه چهارمين موردي كه موضوع جدي ميشه و به دقيقه نود ميرسه ، بهم ميخوره اونم به طرز عجيبي ...


----------------------------------------------------------------------------------------


حالا با خودم فكر ميكنم كه علي با وجود اينكه با هيچ كس دوست نبوده و قبل از ازدواجشم هيچ رفت و آمدي با خانومش نداشته از اين دوران به عنوان تست استفاده كرده كه ببينه اصلاً‌ چطوريه رابطه دوستي با يك خانوم و ميخواسته فقط تجربه بدست بياره و قصد ازدواج نداشته...


----------------------------------------------------------------------------------------


در مورد من علاقه خيلي دير بوجود آمد اما ايشون ميگن از همون روز اول علاقه پيدا كردن...


----------------------------------------------------------------------------------------


يك روز بعد از اينكه ايشون خيلي راحت گفت : باشه خداحافظ ، بهش زنگ زدم و ميخواستم بهش بگم چيزي كه انقدر برات مهم بوده چرا از روز اول روش اينقدر پافشاري نكردي و اينهمه وقت منو گرفتي .


گفت : من ميخواستم ببينم اختلاف ديگه نداريم ، تازه شما گفته بودي كه به من مسئله اعتقادي نداري و فكر كردم ميتوني حلش كني
بعد از اينكه اين مسئله بهم خورد ، حتي يكبار هم به من نگفت حالا برو سعي خودتو بكن ، با خانواده ات صحبت كن شايد بتوني راضيشون بكني


گفت : من روزي كه از دادگاه پامو گذاشتم بيرون با خودم عهد كردم كه از اين مبلغ بيشتر مهريه نكنم و تازه تو كتاب قانون هم نوشته هر كسي چيزي كه توان پرداختشو نداره ، قبول كنه ، جرم مرتكب شده .


بهش گفتم : باشه من ميرم با خانواده ام صحبت ميكنم .


اما حتي از اون روز به بعد ديگه حتي يكبار هم براي پيگيري به من زنگ نزد


من يكبار ديگه زنگ زدم به موبايلش زنگ زدم براي صحبت ، جواب نداد،اس ام اس زدم ... جواب نداد ! !


منم انقدر با سياست نبودم كه بفهمم اين آدم تصميمشو گرفته بوده و مهريه رُ بعنوان يك بهانه عوام پسند استفاده كرده .
و 5 هفته بخاطر اعتقاد شخصيم صحبت كردم با خانواده ام بهش زنگ زدم و گفتم من حلش كردم ، يه جلسه بذاريم صحبت كنيم .
ميخواستم ازش بپرسم هميشه وقتي يه جائي تو زندگي به سختي برخوردي قراره اينطوري رفتار كني و آسون ترين راه رُ انتخاب كني ؟


ميخواستم بهش بگم تو زماني كه من سر اختلافمون راجع به پوشش گفتم كات كنيم تو گفتي اين چيزها كه مهم نيست آدم سر اين چيزها كه رابطه اشو بهم نميزنه


و ايشون در جواب گفت : مرسي زنگ زدي ، ديگه حرفي نمونده ، من هفته ديگه جمعه مي آم صحبت كنيم كه از موقع 11 هفته گذشته .


همون اوايل آروم و قرار من از بين رفت و تپش قلب گرفته بودم و رفتم پيش يك مشاور و گفتم اين آدم اصلاً به من جواب نميده اما من مي خوام بهش بگم كه مهريه نميخوام و اون مشاور هم گفت : مهريه 110 تايي تو اصلاً چيز غيرمعقولي نبوده و براي اينكه آرامشت برگرده و بعد به خودت نگي كه اين كارو بايد ميكردم و خودتو سرزنش نكني ، بهش زنگ بزن ..


حالا احساس بدي دارم از اينكه يك آدم مومن و مذهبي منو اينطوري دست انداخت ...

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes