پنجمین سالگرد تولد وبلاگستان فارسی گرامی باد

موقعی که آمریکا کشف شد، بسیاری از مهاجران اروپایی در سودای یافتن طلا به آن قاره هجوم بردندو اکثریت قریب به اتفاق آنان ناکام شدند ولی سالها بعد در نتیجه فروپاشی نظام‌های سنتی در قاره نو و ایجاد نظام‌های جدید اجتماعی بر پایه عقلانیت به منابع بیشماری از ثروت و قدرت و منزلت دست یافتند که از آنچه پدرانشان در طلب آن بودند بسیار بیشتر بود.


کشف وبلاگستان فارسی نیز بسیاری را به طمع دستیابی به نامی یا نانی به این شهر مجازی کشاند.
اگرچه امروز بسیاری ناامید از دستیابی به آنچه در نظرشان بود از وبلاگ‌شهر رویگردان شده‌اند ولی من بر آنم که اگر در این فضا بتوانیم به تمرین مدرنیته بپردازیم ثمره‌اش برای فردایمان بیش از آنی خواهد بود که انتظارش را می‌کشیدیم.


به میمنت بزرگداشت پنجمین سالگرد تولد وبلاگستان فارسی این دو بیت را از سعدی تقدیم می‌کنم بدون هیچ منظوری و غرضی و مرضی!!!


غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ!


گر از بنده لغوی شنیدی مرنج
جهاندیده بسیار گوید دروغ!

اتوبیوگرافی...با دوغ، ریحان و نان اضافه ...قسمت آخر

پس از آن که نا‌امید شدم به یاد گفته معاون وزیر افتادم: شما به خدمت خودتان به محرومان ادامه بدهید و انشاء‌الله...!!


گفتتم :ارواح بابات!...من برم دهات و صبح تا شب با کلی آدم زبون نفهم سر و کله بزنم ...آدمهایی که بهداشت و نظافت را مسخره می‌کنند...اگر قبل از غذا خوردن دستت را بشویی آن را نوعی سوسول بازی می‌دانند...نظم و انضباط و مسئولیت پذیری و حتی سواد و معرفت را زاید می‌دانند چه رسد به حقوق بشر و سایر متعلقات مدرنیته!...من بروم به اینها خدمت کنم و یکی مثل تو از میان همین‌ها بیاید و جای مرا (که مواظبش نبودم!!) بدهد به یک دزد دیگر...زهی بی‌شرمی!!
استعفا دادم و برگشتم و پنج سال آینده زندگیم صرف کاری درخشان‌ شد که متاسفانه بی‌ثمر ماند...بی‌ثمر که هیچ...بنا به عللی که شخصا در آنها هیچگونه دخالتی نداشتم...علیرغم اثبات لیاقت و شایستگی خودم، مجموعه اتفاقات مرا به جایی کشاند که از شدت فقر و قرض خانه اجاره‌ای را پس دادم و با زن و بچه برگشتم به خانه پدرم...
حیف که به دلایل شخصی نمی‌توانم این قسمت از سیر تحول (یا تغییر) فکری خودم را بنویسم ولی همین‌قدر بگویم که همه آموخته‌هایی که با تلاش بسیار زیادی به باورها و کلیشه‌های ذهنی من تبدیل شده بودند در پایان این دوره با بی‌رحمی تمام از بین بردم...
پس از پنج سال مجددا در آزمون تخصصی شرکت کردم و این بار در بین بیش از هزار نفر اول شدم.
هنوز در خانه پدرم زندگی می‌کردم.
پیر نبود ولی به علت بیماری ناتوان شده بود و کمتر از خانه بیرون می‌رفت.
روزی از خانه بیرون رفته بود و یکی از کتاب‌خرها را به خانه آورده بود...
بیش از هفتصد جلد کتاب را به او فروخته بود از قرار جلدی صد تومان...از جمله مجموعه کامل آثار هدایت و شریعتی و عزیز نسین را، کتابهای دین شناسی و فلسفی را و من که رسیدم در کارتن آخری که هنوز کتابفروش نبرده بود طوبی و معنای شب پارسی‌پور و سیمای دو زن سعیدی سیرجانی و 2-3 کتاب دیگر را برداشتم و متلکی از او شنیدم...خیلی خری! به چه دردت می‌خوره!
تا شب نق می‌زدم و او فقط می‌خندید!
بعد از آن به من گفت که به چه دردت می‌خورد این کتابخوانی که زندگی کردن را از تو گرفته است...این کتابخوانی که نویسنده کتابی را ستایش کنی که مشتی حرف زده است و بیراهه‌ای را بجای راه نمایانده است...راهی که تو اگر آن کتاب را نخوانده بودی و فقط به دور و برت نگاه می‌کردی آن را زودتر می‌یافتی...
این کتاب‌خوانی زندگی تو را بهتر نکرده است.

بعد هم با خنده گفت: بنشین فیلم‌های آمریکایی را نگاه کن که از این کتاب‌ها آموزنده‌ترند.


من این مطلب را اینجا تمام می‌کنم اگرچه به خاطر سانسور بخش مهمی از آن نتوانستم علت چرخش فکری خودم را به خوبی تبیین کنم.


با این‌حال امروز دیگر قصد تغییر ایران را ندارم...خودم را که بتوانم تغییر بدهم هنر کرده‌ام!



پی‌نوشت1:


نظر امروز من این است که موفقیت اقتصادی مهمترین رکن موفقیت است و سایر توفیقات در زندگی (مثلا توفیقات علمی)به شرطی معنادار خواهند بود که به موفقیت اقتصادی ختم شوند.
موفقیت اقتصادی نه تنها سبب استیلا می‌شود که سبب ارضای روانی و احترام به نفس و کسب منزلت اجتماعی حتی بدون دلیل موجه می‌ شود.
ثروت بهتر است یا سلامتی؟
علم بهتر است یا ثروت؟
این سوالات و امثالهم صرف نظر از اینکه احمقانه است و به مقایسه دو موضوع بی‌ربط می‌پدازد سبب انحراف دایمی ذهن از مسیر مطلوب زندگی می‌گردد.
بسیاری از اغنیا به طور غیر مستقیم ولی مستمر(مثلا با پر و بال دادن به مذهب و اخلاق و حتی خرافه) با نکوهش ثروت و تمول از هجوم رقبای احتمالی برای "استیلا" می‌کاهند.
من، با علم به اینکه می‌دانم گفتن این گونه جملات در فضای شبه روشنفکری وبلاگستان چه تبعاتی خواهد داشت، به جوان‌ترها و آرمانگراهاگوشزد می‌کنم که در همان حال که شما در حال خیال‌پردازی و باورمندی و آرمان‌پروری در مقیاسات جهانی و آسمانی هستید، مرادها و لیدرها و پیرهایتان در پی استیلایند.


استیلا یعنی مال خود کردن امکانات و منابع!


پی نوشت 2:

خوشحال و سپاسگزارمی شوم به بحث کامنتدانی بپیوندید

p>

اتوبیوگرافی...با دوغ، ریحان و نان اضافه 3

آن زمان برای پذیرش رزیدنت تخصصی مصاحبه ای انجام می دادند ...به من گفته شد که اینکار برای شما فرمالیته است و فقط در مورد نفر هفتم و هشتم ممکن است تغییری در وضعیت آنها ایجاد کند...


در روز مصاحبه از اصفهان به تهران رفتم.
در اتاق مصاحبه 5 نفر نشسته بودند که 3 تا ریشو بودند و 2 تا بی ریش!
پس از چند سوال راجع به اسم و رسم و محل تحصیل، یکی از آنها از من پرسید: فرق غزل و قصیده چیست؟
توضیح دادم.
پرسید چرا مردم از روی حافظ فال می گیرند ولی از روی سعدی فال نمی گیرند.
گفتم که چون حافظ عارف بوده است...نفر دیگر سخنم را قطع کرد و پرسید عرفان چیست...توضیح دادم.
پرسید مراحل عرفان را نام ببر...نام بردم!
با من دست دادند و گفتند که انشا الله شما را در بخش به عنوان رزیدنت ملاقات خواهیم کرد...من هم با خیال راحت به اصفهان برگشتم و مشغول تهیه مقدمات نقل مکان به تهران شدم.
یک ماه بعد نتایج اعلام شد و در کمال حیرت و ناباوری نام من در میان پذیرفته شدگان نبود و نفر چهل و هشتم را به جای من برگزیده بودند!!
وصف خشم و بهت من ناگفتنی است...با خود عهد کردم که نمی گذارم چنین بی عدالتی به سامان برسد.
برای اعتراض در طول مدت 6 ماه بیش از بیست بار به تهران سفر کردم.
رییس گروه می گفت که ما اسم تو را به عنوان پذیرفته شده به وزارتخانه اعلام کرده ایم و آنها خودشان اسم تو را خط زده اند و اسم دیگری را جایگزین کرده اند.
وزارتخانه برعکس مدعی بود که اعضای اتاق مصاحبه شما را نپذیرفته اند.
هیچکدام کوچکترین کاغذی را به من نشان نمی داد که ادعایش را ثابت کند.
با کمک دوستانی که داشتم با معاون وزیر بهداشت و نیز یکی از نمایندگان که عضو کمیسیون مجلس بود تماس گرفتم و شکایت کردم.
معاون وزیر گفت:آقای دکتر ما مصاحبه را گذاشته ایم برای پارتی بازی!!...خیلی متاسفم...اگر قبل از اعلام نتایج آمده بودی و از طرف آقای...(همان آشنایمان که مرا معرفی کرده بود) سفارش شده بودی می گفتم که تو را بپذیرند ولی حالا دیگر ممکن نیست!
او گفت: بقیه قبول شدگان مرتب می رفتند و می آمدند و مراقب بودند که جایشان محفوظ باشد ولی تو رفتی و پیدایت نشد...جایت را گرفتند!!
نماینده مجلس هم با اظهار همدردی به من اطمینان داد که حتما موضوع را پیگیری می کند و مرا به حقم می رساند.
بعدها فهمیدم که این یک روش بسیار کاربردی و تکراری است...به شاکی اطمینان می دهند تا چند ماه بگذرد و آتشش فروکش کند...بعد از چهار ماه نامه ای از مجلس برای من فرستادند که حسب بررسی های انجام شده، شما در مصاحبه پذیرفته نشده اید...به همین راحتی!


ادامه دارد...


 

اتوبیوگرافی...با دوغ، ریحان و نان اضافه 2

تاریخ مشروطه کسروی را که می خواندم  چنان نت بر می داشتم و هر مطلبش را با روایت دیگران تطبیق می دادم که گویی بناست این مطلب را در دانشگاه تدریس کنم.
مقابله عرفان حافظ و مولانا و استخراج مفاهیم عمیق از هر مصرع و ساعتها در کتابخانه ها به دنبال "معنای واقعی و اصلی"  بیتی از حافظ و مولوی بودن چنان خانواده را از قبولی من در کنکور نا امید کرد که هنگامی که نتایج کنکور را اعلام می کردند همه آنها به خارج شهر رفته بودند و تا دو روز بعد از اعلام نتایج کنکور که به خانه برگشتند از قبولی من بی خبر بودند و حتی زحمت تلفن زدن و "خبر بد شنیدن" را به خودشان ندادند!!
برنامه شبانه من برای مدت بیش از ده سال چنین بود...ساعت 7 تا 45/7 گوش کردن رادیو اسراییل، سپس تا 5/8 گوش کرده به بی بی سی و دست آخر گوش کردن به صدای آمریکا...
این برنامه در طی روز با خواندن 5-3 روزنامه همراه می شد و چنین امر عبثی به همراه مطالعات بیهوده فلسفه و ادبیات مرا به یک دانشجوی پزشکی بسیار معمولی تبدیل کرده بود!...آدمی که برای خود رسالتی قایل بود و یک پزشک خوب بودن به تنهایی او را ارضا نمی کرد.
پس از پایان دوره سربازی، علیرغم اصرار پدر و دوستانم بدون شرکت در امتحانات تخصصی ( که قبولی در آنها در آن زمان به دلیل اینکه ظرفیت پذیرش رزیدنت متعاقب انقلاب فرهنگی کاملا خالی بود و بیشتر فارغ التحصیلان پزشکی عمومی در رشته ای قبول می شدند) به سربازی در یکی از محروم ترین نقاط ایران رفتم...داوطلبانه!!
پس از پایان دوره آموزشی در ارتش، به ترتیب نمره کسب شده در امتحانات، به سربازان (دکترهای وظیفه) اجازه داده می شد که محل خدمت خود را انتخاب کنند و من که در بین 29 نفر همدوره ای ها نفر دوم شده بودم در برابر دیدگان متحیر آنان، بدترین و دورترین جا را انتخاب کردم...می خواستم مردم محروم را بشناسم و به آنان خدمت کنم و مهم تر از همه تهذیب نفس...
پس از پایان خدمت سربازی، با جیب خالی به اصفهان برگشتم و برای خدمت طرح نیروی انسانی به روستایی اعزام شدم.
صبح ساعت شش بیدار می شدم و با مینی بوس به شهرستان مربوطه می رفتم و از آنجا با مینی بوس اداره بهداشت و درمان به روستای مذکور اعزام می شدم و ساعت 5/9 به آنجا می رسیدم...ساعت 2 بعد از ظهر این مسیر را برمی گشتم و ساعت 5/5 بعداز ظهر در خانه بودم.
وضعیت مالی بسیار بغرنج بود ...حقوق من برای اجاره خانه می رفت و حقوق همسرم برای خرج خانواده...آنقدر مرا با پسرهای فامیل مقایسه می کردند و وضعیت نابسامان اقتصادیم را همه به چشمم می آوردند که کلافه شده بودم.
در این میانه چیزی که هرگز ترک نمی شد کتابخوانی و روزنامه خوانی و گوش کردن به رادیوهای خارجی بود!
 تصمیم گرفتم که در امتحانات تخصص شرکت کنم.
برای آنکه بتوانم لیاقت های خودم را به منتقدین ریز و درشتم ثابت کنم تصمیم گرفتم که در بهتری رشته و بهترین دانشگاه ثبت نام کنم.
همین کار را کردم و پس از یک سال درس خواندن (با آن شرایط اقتصادی و رفت و آمد روزی هفت ساعت) در امتحانات پذیرش دستیار این رشته در این دانشگاه از بین حدود دویست متقاضی نفر دوم شدم در حالیکه هشت نفر ظرفیت داشت.


ادامه دارد...


 

اتوبیوگرافی...با دوغ، ریحان و نان اضافه

این پست را تقدیم می‌کنم به مامان غزل عزیز...بابت طلب معوقه‌اش!

از کلاس سوم دبستان هر جمعه پدرم دستم را می‌گرفت و به یک کتابفروشی می‌برد...دو کتاب برای من می‌خرید و یکی دو تا هم برای خودش...این ماجرا تا زمانی که انقلاب شد هر هفته تکرار می‌شد و به تدریج سطح کتابها بالاتر می‌رفت و از کتابهای داستان کودکانه کم‌کم به داستانهایی از جک لندن، عزیز نسین و چارلز دیکنز و سپس تاریخ جهان برای کودکان و ...رسید.

انقلاب اسلامی با سن بلوغ من همزمان بود و همزمانی این دو انقلاب درونی و بیرونی، مرا دگرگون کرد.

در خانه ما هیچگاه، حتی در بدترین شرایط اقتصادی منعی برای خرید کتاب نبود و به همین دلیل، پدرم علیرغم بی‌شعور و فریبکار خواندن شریعتی، مخالفتی با خرید مجموعه آثارش توسط من نکرد.

پس از خواندن و چند بار خواندن آثار شریعتی، آل احمد و مجموعه آثار مرتضی مطهری که توسط مدرسه به بهانه‌ای به من هدیه شده بود جذب مذهب شدم و به مطالعه تاریخ اسلام پرداختم.

سپس برای آنکه از سرچشمه نوشیده باشم به مطالعه قرآن و نهج‌البلاغه و نیز تفسیر قرآن طالقانی(پرتوی از قرآن) پرداختم.

همچنان که انقلاب به سالهای آخردهه پنجاه نزدیک می‌شد و با توجه به دور شدن از هیجانات انقلاب درونی و بیرونی کم‌کم ذائقه من عوض شد.

نیمی از دیوان حافظ و بسیاری از غزلیات دیوان شمس را حفظ کردم و در مجالس شعر خوانی و عرفانی پای ثابت بودم و با بزرگان بحث و جدل می‌کردم و نظراتم را به زعم خودم به کرسی می‌نشاندم.

در همین اثنا به گروهی از همکلاسی‌ها پیوستم که کوچکترین سنخیتی از نظر فکری با من نداشتند...همه پولدار و اهل خوشگذرانی و مهمانی و خلاصه کاملا دنیوی بودند...درست نقطه مقابل من که به دنبال تهذیب نفس و یافتن عرفان ناب بودم.

همنشینی با این دوستان که تا امروز هم کمابیش ادامه دارد مانع ‌بلندپروازی افکار و احساسات کنترل نشده من بود.

خدا کند که هیچکدام از آنها کاغذی را که من به تعداد آنان تکثیر کرده بودم و در آن متعهد شده بودم که "من ایران را تغییر خواهم داد" نگه نداشته باشند که سخت اسباب لودگی و انبساط خاطر آنان را فراهم خواهد کرد!

با این حال این همنشینی اگرچه مانع از مذهبی شدن و عارف گشتن من شد ولی درروند "دنبال کردن علوم انسانی" توسط من خللی پدید نیاورد و همانطور که قبلا نوشته بودم اگر اصرار مستبدانه پدرم نبود من بجای رفتن به دانشکده پزشکی سر از دانشکده علوم انسانی در می‌آوردم.

الغرض در دانشگاه هم میل بیش از اندازه و گاه بیمارگونه من به کتابخوانی ادامه داشت...فراموش نمی‌کنم که یک بار 72 ساعت متوالی به ضرب قهوه و دوش گرفتن های متعدد بیدار ماندم تا کتابی را به پایان برسانم...من به دنبال کشف حقیقت و یافتن راه رستگاری بودم!

ادامه دارد...


Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes