علیرغم حافظه بسیار ضعیفی که من دارم، این داستان چنان لطیف و تاثیر گذار بوده است که در بیست سال گذشته در کنج نهانخانه دل من جا خوش کرده است.
نام نویسنده را هم فراموش کرده ام و احتمالا جزییات کم اهمیتی از داستان را هم از قلم خواهم انداخت ولی آنچه می ماند تقدیم می کنم به تو...بدان امید که در دلت آرزویی را نهان نکنی.
هجده ساله بودم و در دبیرستانی در پاریس تحصیل می کردم.
صبح یکی از روزهای بهاری از خانه که بیرون آمدم در همسایگی مان دختر جوانی را دیدم که آنچنان زیبا بود که ناخودآگاه به سویش رفتم و سلام کردم.
همسایه جدید ما بود که با شوهرش که ستوان جوانی بود از روز گذشته در این خانه ساکن شده بودند.
در حین صحبت شوهرش به ما ملحق شد و ماری مرا به او معرفی کرد.
قسمتی از راهمان با هم یکی بود و در سر چهار راه دوم از هم جدا شدیم.
از آن روز به بعد لذتی گنگ مرا وادار می کرد که در پشت در خانه مان منتظر بمانم تا ماری و شوهرش از خانه بیرون بیایند و من به طور غیر منتظره ای با آنها همراه شوم.
ماری بسیار سرزنده بود و تا شعاعی در اطراف خود شادی و نشاط را می پراکند.
یکی از روزها ماری به تنهایی از خانه بیرون آمد و من به او پیوستم...توضیح داد که شوهرش بیمار است و چند روز آینده سر کار نخواهد رفت... من به طرز شرم آوری از شنیدن این خبر و به دست آوردن این فرصت شادمان شدم.
در چند روز آینده من سر چهار راه دوم از ماری جدا نمی شدم و تا محل کار او می رفتم و او هم در تمام راه با سرزندگی و کلمات دلنشین خود مرا شیفته خود می کرد.
من کم کم عاشق می شدم و فرو رفتن خود را در این گرداب نظاره می کردم.
تنها یک آرزو در خلوت قلب مرا می فشرد...اینکه فقط یک بار ماری را ببوسم.
یکی از روزها، پشت ویترین یک طلا فروشی گوشواره بسیار زیبایی را نشانم داد و با شادی کودکانه ای شوق خود را برای به گوش آویختن آن نمایان کرد...ناگهان ساکت شد و با حسرت گفت: متاسفانه گران تر از آن است که بتوان آن را بخرم.
ناگهان فکری به ذهن من رسید.
من آن را خواهم خرید و برای روز تولدش که چند هفته دیگر بود آن را به او هدیه خواهم داد و او از شدت شادمانی مرا در آغوش خواهد گرفت و خواهد بوسید!
پس از آنکه از او جدا شدم به جواهر فروشی برگشتم و قیمت آن گوشواره را پرسیدم...ده هزار فرانک!! بسیار گران تر از آن بود که گمان می کردم.
فکر آن بوسه که در ازای این هدیه پاداش خواهم گرفت رهایم نمی کرد ولی این پول را نداشتم...نه این پول را داشتم و نه کسی را سراغ داشتم که آن را به من قرض دهد.
تنها دارایی من کلکسیون تمبری بود که در طی سالها جمع آوری کرده بودم و وسوسه آن بوسه وادارم کرد که آن را برای فروش به فروشگاه ببرم...فایده نداشت...فقط دو هزار فرانک ما حصل سالها تلاش من بود.
با این حال آن عشق شعله ور و آن بوسه ای که در خیال می پروراندم دست بردار نبودند.
نقشه دیگر کشیدم...من همیشه پوکر باز قهاری بودم و تصمیم گرفتم که با فروش کلکسیونم و قمار با پول آن ده هزار فرانک کذایی را فراهم کنم.
دو هفته بعد که دبیرستان تعطیل شد کلکسیونم را فروختم و بدون آنکه به کسی اطلاع بدهم به یکی از قمارخانه های حومه پاریس رفتم.
شب اول همه داراییم را باختم...شب دوم و سوم و چهارم پنج هزار فرانک دیگر هم از قمار خانه دار وام گرفتم وهمه آن را هم باختم!
روی آن را نداشتم که از پدرم بخواهم که درآمد 3-2 ماه خود را برای این گندی که بالا آورده بودم بپردازد و شک هم داشتم که چنین استطاعتی داشته باشد.
قمار خانه دار هم که تا آن زمان مهربان می نمود به ناگهان روی دیگر خود را نشان داد و می خواست به پلیس زنگ بزند و مرا با بی آبرویی هر چه تمام تر به آنها بسپارد.
با التماس راضیش کردم که قبول کند به عنوان جبران خسارتش تمام تابستان برایش کار کنم.
سه ماه تمام ظرف ها را شستم و توالت ها را تمیز کردم...تحقیر تمام مشتری های مست و طعنه و آزار صاحب قمار خانه و هجده ساعت کار در روز همراه با خوردن ته مانده غذاها چیزی از غرور من باقی نگذاشت.
پس از تابستان به خانه برگشتم.
خانواده ام که گمان کرده بودند مرده ام چنان از دیدن من به وجد آمدند که وصف کردنی نیست...دروغی سر هم کردم و علت غیبت سه ماهه ام را توضیح دادم.
ماری و شوهرش یک ماه قبل از مراجعه من از آن خانه و آن محل رفته بودند و من در حسرت دیدار دوباره او می سوختم.
چهل سال گذشت.
من پس از طی یک بحران روحی به آمریکا رفتم و تحصیلاتم را ادامه دادم و استاد دانشگاه شدم...زن گرفتم و بچه دار شدم.
چهل سال بعد به دعوت دانشگاهی در پاریس برای سخنرانی به این شهر برگشتم...
در میان جمعیتی که برای شنیدن سخنرانی من آمده بودند و در همان ردیف های جلو زن مسن و زیبایی را دیدم که مهربانانه به من لبخند می زند...قلبم به طپش افتاد...ماری بود.
پس از سخنرانی بی درنگ به نزد او رفتم و با گرمی از من دعوت کرد که عصر برای صرف چای به منزلش بروم.
عصر در حالی که شاخه گلی گرفته بودم به خانه کوچک ولی بسیار زیبای او رفتم.
شوهرش ده سال قبل درگذشته بود و او تنها زندگی می کرد.
تا غروب همه صحبت ها راجع به چهل سال گذشته بود.
موقع خداحافظی ناگهان تصمیم گرفتم که شرح آنچه در آن تابستان برمن رفته است را برایش بگویم.
خواهش کردم که دوباره بنشیند و همه ماجرا را از آن عشق و آن آرزو تا آن قمار خانه برایش گفتم.
در سکوت مطلق گوش کرد و سپس که سر خود را بالا آورد دیدم که اشک پهنای صورتش را پوشانده است.
لبخندی زد و گفت:
کاش به من گفته بودی که چه آرزویی داری...در تمام آن مدت من هم دوست داشتم که تو را ببوسم.
هر دو بی اختیار به سمت هم رفتیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم...
اگر چه چهل سال این آرزو به تاخیر افتاده بود ولی ذره ای از حلاوتی که از این بوسه در گمان داشتم کاسته نشده بود.
پی نوشت:
بابا مگه تو فرانسه یه ماچ کردن این همه دردسر داره.
اونجا که مردم تلپ و تلپ همدیگه رو ماچ می کنن.
ما رو سیا نکن جون هر کی دوست داری این داستانو واسه چی سر هم کرده ای!؟
از کامنت منصور
باباجان
شد ما یک حرفی بزنیم به قول آخوندا شما این همه تشکیک نکنین!!
منظور نویسنده همان french kiss است...همان که با زبان لوزه همدیگه را لیس می زنند!! و فکر نکنم در فرانسه امروز هم کسی لوزه هاش رو گذاشته باشه بیرون تا هر کسی رد میشه مثل بستنی قیفی یه لیس بزنه وگرنه این ماچ های لپی رو که روزی صد بار خودمون می کنیم و می دیم و چشم و دل سیریم!
این داستان رو هم برای این گذاشتم که اعلام کنم "این ور قضیه" آمادگی خودش رو برای ماچمالیده شدن و لوزه لیسی اعلام می کند و خلاصه لازم نیست چل سال صبر کنین که دنیا را نمی بینم بقایی!
لازم به ذکر نیست که منظور از "اون ور قضیه" خواهران هستند وگرنه برادران همان که نگاه کنند و دور لب خودشان را بلیسند کلی هم زیادشان است!