روشنفکری دینی و یک پرسش

به نظر شما کدامیک از این دو ادعای محمود احمدی نژاد غیر منطقی تر است؟

1- ادعای اینکه دختری 16 ساله در خانه خودشان انرژی اتمی تولید و از آن استفاده می کند.

2- ادعای آنکه گروهی به دنبال ترور امام زمان هستند و با مراجعه به بیت علما و مراجع سعی در یافتن نشانی ایشان و اجرای منویات خود دارند.

تا سرگرم فکر کردن به این سوال هستید به این پرسش نیز بیندیشید که چرا گزینه اول با نقدهای تند و مفصل بسیاری از نواندیشان و روشنفکران دینی روبرو شد و گزینه دوم کاملا مورد بی اعتنایی آنان قرار گرفت؟


پی نوشت:


در میان نظریات و اصول مذهبی هیچیک به اندازه مهدویت ملاک و سنگ محک روشنفکری نیست.


پذیرش این اصل به معنی تعطیل کامل عقل دراکه و گذشتن از سوراخ صدها "غربال عقل" است.


برای پذیرش مدعای دختر 16 ساله کافی است که شما از علم فیزیک بی بهره باشید ولی برای پذیرش گزاره دوم باید مدتها دکان عقل را تعطیل کرده باشید!


من اگرچه مواضع دکتر سروش رادر باب مهدویت ندیده ام ولی باور دارم که اگر چنانچه ایشان همان مطالبی را که کامنت گذار سوم از قولشان نقل کرده اند گفته باشند به مفهوم رایج روشنفکری نزدیک شده اند.


در چند روز گذشته من نظر تعدادی از بیمارانم را راجع به این موضوع پرسیده ام.


اگرچه همگی گزاره دوم را به سخره گرفته اند ولی غالبا از منظری خلاف نظر خوانندگان این وبلاگ که اصل موضوع مهدویت را مورد تشکیک قرار داده اند.


بیشتر آنان با ادعای اینکه "امام غایب را خدا محافظت می کند" و یا مگر امام زمان را می توان ترور کرد به مخالفت با گزاره دوم برخاسته اند! و این جای تاسف مضاعف است.


همانطور که در بدو انتخاب احمدی نژاد گفتم انقلاب اسلامی سبب تکثیر لمپنیسم و مونگولیسم به موازات هم شده است...روش های عوام فریبانه ایشان دقیقا همین دو قشر را هدف گرفته است و به ریشخندهای فرهیختگان نیز بی اعتناست!

دل به سودای تو بستیم خدا می داند

علیرغم حافظه بسیار ضعیفی که من دارم، این داستان چنان لطیف و تاثیر گذار بوده است که در بیست سال گذشته در کنج نهانخانه دل من جا خوش کرده است.

نام نویسنده را هم فراموش کرده ام و احتمالا جزییات کم اهمیتی از داستان را هم از قلم خواهم انداخت ولی آنچه می ماند تقدیم می کنم به تو...بدان امید که در دلت آرزویی را نهان نکنی.

هجده ساله بودم و در دبیرستانی در پاریس تحصیل می کردم.

صبح یکی از روزهای بهاری از خانه که بیرون آمدم در همسایگی مان دختر جوانی را دیدم که آنچنان زیبا بود که ناخودآگاه به سویش رفتم و سلام کردم.

همسایه جدید ما بود که با شوهرش که ستوان جوانی بود از روز گذشته در این خانه ساکن شده بودند.

در حین صحبت شوهرش به ما ملحق شد و ماری مرا به او معرفی کرد.

قسمتی از راهمان با هم یکی بود و در سر چهار راه دوم از هم جدا شدیم.

از آن روز به بعد لذتی گنگ مرا وادار می کرد که در پشت در خانه مان منتظر بمانم تا ماری و شوهرش از خانه بیرون بیایند و من به طور غیر منتظره ای با آنها همراه شوم.

ماری بسیار سرزنده بود و تا شعاعی در اطراف خود شادی و نشاط را می پراکند.

یکی از روزها ماری به تنهایی از خانه بیرون آمد و من به او پیوستم...توضیح داد که شوهرش بیمار است و چند روز آینده سر کار نخواهد رفت... من به طرز شرم آوری از شنیدن این خبر و به دست آوردن این فرصت شادمان شدم.

در چند روز آینده من سر چهار راه دوم از ماری جدا نمی شدم و تا محل کار او می رفتم و او هم در تمام راه با سرزندگی و کلمات دلنشین خود مرا شیفته خود می کرد.

من کم کم عاشق می شدم و فرو رفتن خود را در این گرداب نظاره می کردم.

تنها یک آرزو در خلوت قلب مرا می فشرد...اینکه فقط یک بار ماری را ببوسم.

یکی از روزها، پشت ویترین یک طلا فروشی گوشواره بسیار زیبایی را نشانم داد و با شادی کودکانه ای شوق خود را برای به گوش آویختن آن نمایان کرد...ناگهان ساکت شد و با حسرت گفت: متاسفانه گران تر از آن است که بتوان آن را بخرم.

ناگهان فکری به ذهن من رسید.

من آن را خواهم خرید و برای روز تولدش که چند هفته دیگر بود آن را به او هدیه خواهم داد و او از شدت شادمانی مرا در آغوش خواهد گرفت و خواهد بوسید!

پس از آنکه از او جدا شدم به جواهر فروشی برگشتم و قیمت آن گوشواره را پرسیدم...ده هزار فرانک!! بسیار گران تر از آن بود که گمان می کردم.

فکر آن بوسه که در ازای این هدیه پاداش خواهم گرفت رهایم نمی کرد ولی این پول را نداشتم...نه این پول را داشتم و نه کسی را سراغ داشتم که آن را به من قرض دهد.

تنها دارایی من کلکسیون تمبری بود که در طی سالها جمع آوری کرده بودم و وسوسه آن بوسه وادارم کرد که آن را برای فروش به فروشگاه ببرم...فایده نداشت...فقط دو هزار فرانک ما حصل سالها تلاش من بود.

با این حال آن عشق شعله ور و آن بوسه ای که در خیال می پروراندم دست بردار نبودند.

نقشه دیگر کشیدم...من همیشه پوکر باز قهاری بودم و تصمیم گرفتم که با فروش کلکسیونم و قمار با پول آن ده هزار فرانک کذایی را فراهم کنم.

دو هفته بعد که دبیرستان تعطیل شد کلکسیونم را فروختم و بدون آنکه به کسی اطلاع بدهم به یکی از قمارخانه های حومه پاریس رفتم.

شب اول همه داراییم را باختم...شب دوم و سوم و چهارم پنج هزار فرانک دیگر هم از قمار خانه دار وام گرفتم وهمه آن را هم باختم!

روی آن را نداشتم که از پدرم بخواهم که درآمد 3-2 ماه خود را برای این گندی که بالا آورده بودم بپردازد و شک هم داشتم که چنین استطاعتی داشته باشد.

قمار خانه دار هم که تا آن زمان مهربان می نمود به ناگهان روی دیگر خود را نشان داد و می خواست به پلیس زنگ بزند و مرا با بی آبرویی هر چه تمام تر به آنها بسپارد.

با التماس راضیش کردم که قبول کند به عنوان جبران خسارتش تمام تابستان برایش کار کنم.

سه ماه تمام ظرف ها را شستم و توالت ها را تمیز کردم...تحقیر تمام مشتری های مست و طعنه و آزار صاحب قمار خانه و هجده ساعت کار در روز همراه با خوردن ته مانده غذاها چیزی از غرور من باقی نگذاشت.

پس از تابستان به خانه برگشتم.

خانواده ام که گمان کرده بودند مرده ام چنان از دیدن من به وجد آمدند که وصف کردنی نیست...دروغی سر هم کردم و علت غیبت سه ماهه ام را توضیح دادم.

ماری و شوهرش یک ماه قبل از مراجعه من از آن خانه و آن محل رفته بودند و من در حسرت دیدار دوباره او می سوختم.

چهل سال گذشت.

من پس از طی یک بحران روحی به آمریکا رفتم و تحصیلاتم را ادامه دادم و استاد دانشگاه شدم...زن گرفتم و بچه دار شدم.

چهل سال بعد به دعوت دانشگاهی در پاریس برای سخنرانی به این شهر برگشتم...

در میان جمعیتی که برای شنیدن سخنرانی من آمده بودند و در همان ردیف های جلو زن مسن و زیبایی را دیدم که مهربانانه به من لبخند می زند...قلبم به طپش افتاد...ماری بود.

پس از سخنرانی بی درنگ به نزد او رفتم و با گرمی از من دعوت کرد که عصر برای صرف چای به منزلش بروم.

عصر در حالی که شاخه گلی گرفته بودم به خانه کوچک ولی بسیار زیبای او رفتم.

شوهرش ده سال قبل درگذشته بود و او تنها زندگی می کرد.

تا غروب همه صحبت ها راجع به چهل سال گذشته بود.

موقع خداحافظی ناگهان تصمیم گرفتم که شرح آنچه در آن تابستان برمن رفته است را برایش بگویم.

خواهش کردم که دوباره بنشیند و همه ماجرا را از آن عشق و آن آرزو تا آن قمار خانه برایش گفتم.

در سکوت مطلق گوش کرد و سپس که سر خود را بالا آورد دیدم که اشک پهنای صورتش را پوشانده است.

لبخندی زد و گفت:

کاش به من گفته بودی که چه آرزویی داری...در تمام آن مدت من هم دوست داشتم که تو را ببوسم.

هر دو بی اختیار به سمت هم رفتیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم...

اگر چه چهل سال این آرزو به تاخیر افتاده بود ولی ذره ای از حلاوتی که از این بوسه در گمان داشتم کاسته نشده بود.


پی نوشت:


بابا مگه تو فرانسه یه ماچ کردن این همه دردسر داره.
اونجا که مردم تلپ و تلپ همدیگه رو ماچ می کنن.
ما رو سیا نکن جون هر کی دوست داری این داستانو واسه چی سر هم کرده ای!؟ 


از کامنت منصور


باباجان


شد ما یک حرفی بزنیم به قول آخوندا شما این همه تشکیک نکنین!!


منظور نویسنده همان french kiss  است...همان که با زبان لوزه همدیگه را لیس می زنند!! و فکر نکنم در فرانسه امروز هم کسی لوزه هاش رو گذاشته باشه بیرون تا هر کسی رد میشه مثل بستنی قیفی یه لیس بزنه وگرنه این ماچ های لپی رو که روزی صد بار خودمون می کنیم و می دیم و چشم و دل سیریم!


این داستان رو هم برای این گذاشتم که اعلام کنم "این ور قضیه" آمادگی خودش رو برای ماچمالیده شدن و لوزه لیسی اعلام می کند و خلاصه لازم نیست چل سال صبر کنین که دنیا را نمی بینم بقایی!


لازم به ذکر نیست که منظور از "اون ور قضیه" خواهران هستند وگرنه برادران همان که نگاه کنند و دور لب خودشان را  بلیسند کلی هم زیادشان است!

قضاوت 4

می دانم که حوصله تان از این بحث سر رفته است با این حال قسمت آخر بحث قضاوت را می نویسم و کامنت ها را هم می بندم که به قول معروف حرف حرف نیاورد و قول می دهم چنانچه بچه های خوبی باشید! چهارشنبه شب یک مطلب جالب برایتان بنویسم.


1- دوستی دارم که رادیولوژیست است و می گوید در دستگاههای سی تی اسکن برای ساخت یک تصویر 2000 نقطه خاکستری بین سفید مطلق و سیاه مطلق استفاده می شود.


عدد 1000 برای سفید ترین سفید (مثلا فلز) و عدد 1000- برای سیاه ترین سیاه (هوا) و عدد صفر برای خاکستری میانه (آب) استفاده می شود که به این اعداد عدد سی تی می گویند.


چشم انسان فقط صد رنگ خاکستری را بین سفید و سیاه مطلق می تواند تشخیص دهد بنابراین برای هر 20 نقطه که عدد سی تی آنها مجاور هم است فقط یک رنگ خاکستری را می شناسد.


عیب این کار این است که مثلا عدد سی تی برای کبد و طحال و پانکراس و کلیه ها بسیار نزدیک به هم است و اگر دستگاه را بین 1000 و 1000- تنظیم کنند این اعضا از هم قابل تفکیک نیستند و اگر توده ای در آنها باشد نیز قابل تشخیص نیست.


برای رفع این مشکل درعکسبرداری های معمول عدد سی تی را بین 100 و 100- تنظیم می کنند که هر دو نقطه مجاور هم را یک خاکستری می شناسد و به این کار narrow window می گویند.


عیب این روش این است که کلیه نسوجی که عدد سی تی بزرگتر از 100 یا کوچکتر از 100- دارند قابل تفکیک نیستند و همه سیاه یا سفید دیده می شوند لذا اگر مثلا گلوله ای در استخوان باشد (عدد سی تی استخوان 200-300 و عدد سی تی گلوله 900 تا 1000 می باشد) هم استخوان و هم گلوله کاملا سفید می افتند و قابل تفکیک نیستند.


برای حل این مشکل می توانند یا wide window بگیرند و یا نقطه تعادل را از صفر به مثلا سیصد منتقل کنند و پنجره را هم کمی بازتر کنند تا تصویر با حداکثر تفکیک و رزلوشن به دست آید.


هر چند وقت یک بار دستگاه را کالیبره می کنند و صفر آن را برای آب و 1000 را برای فلز و 1000- را برای هوا تنظیم می کنند.


2- بیشتر صفات طیفی هستند. مثلا ترس در یک سر آن جبن و در سر دیگر آن کله خری است ودر مرکز آن شجاعت و احتیاط به فاصله نزدیکی نزدیکی قرار دارند.
فقط حد مرکزی این صفات است که پسندیده است وگرنه این صفات در دو سر طیف مذموم و ناپسندند.


همینطور است خرمرد رندی و بلاهت که دو سر طیف زرنگی و زیرکی اند.


و نیز هرزگی و املی که دو سر طیف نجابتند و مشنگی و عبوسی گه دو سر طیف شوخ طبعی اند و ...


3- اینکه ما در قضاوتمان کسی را نجیب یا هرزه یا امل بدانیم بستگی دارد به اینکه اولا نقطه تعادل خود را کجا تنظیم کرده باشیم ثانیا پنجره دید خود را wide یا narrow تنظیم کرده باشیم.برای مثال نقطه تعادل یک فرد مذهبی دنیا ندیده خواهر و مادر چادری و مقنعه پوش خود است و زاویه دیدش محدود بوده و دو سر طیفش بد حجابان و روبنده پوشان هستند.


این فرد تفاوتی بین بی حجاب، لباس باز پوش، لباس سکسی پوش، مایو پوش ، بی لباس، تک پران و فاحشه قائل نیست.


موقعی که راجع به کسی قضاوت می کنیم تصویر او را مثل یک بریده روزنامه می چینیم و بر تصویر ذهنی خود از "فرد مطلوب" منطبق می کنیم و بر اساس میزان اضافات یا کمبودهای آن نسبت به تصویر مرجع نظر خود را می گوییم بدون آنکه در نظر بگیریم که آیا تصویر فرد مطلوب ما کالیبره شده است یا نه!


قضاوت 3

بر اساس ویزیت پرداختی من دو گونه بیمار دارم:

بیماران عادی که ویزیت معمولی می پردازند و در این نوشته برای سهولت آنان را بیماران ارزان می نامم و بیماران گران که برای خدمات بخصوص به من مراجعه می کنند و نرخ ویزیت آنها ده برابر یک بیمار ارزان است.


مکانیسم نوبت دهی به آنان از این قرار است که (با عرض معذرت از حضور کلیه دلبستگان به کرامت انسانی و مدافعان مقام انسان و سینه چاکان حقوق و مزایای انسانی و سوسیالیست های دو آتشه و...کلیه فامیل های وابسته) به بیماران ارزان قیمت برای روزها و هفته های بعد نوبت می دهم ولی بیماران گران را در همان روز ویزیت می کنم.


مشکل زمانی پیدا می شود که یک بیمار ارزان و یک بیمار گران به طور همزمان مراجعه می کنند و منشی مجبور است به یکی بگوید که برای امروز نوبت نداریم ولی دیگری را برای امروز پذیرش کند.


در این گونه موارد اگر منشی مورد اعتراض بیمار ارزان قرار بگیرد که چرا به این آقا نوبت می دهی ولی برای من نوبت نداری با پیش کشیدن اخلاق پزشکی به او یادآور می شود که ایشان اورژانسی است و شما نیستی و اگر قانع نشد پس از پذیرش بیمار گران صندلی خود را برای مدتی ترک می کند تا بیمار ارزان خسته شده و مطب را ترک کند.


چند روز پیش اتفاق مشابهی افتاد و یک خانم نسبتا مسن و گران و یک آقای جوان ارزان با هم مراجعه کردند.


آقا علیرغم توضیحات منشی قانع نمی شد و از آنجا که فکر می کرد منشی بدون هماهنگی با من و به طور سرخود دارد او را دست به سر می کند در فاصله بیماران به داخل مطب پرید و موضوع را برای من تشریح کرد.


از آنجایی که فکر کردم آدم فهمیده ای است!! و مسئله را درک می کند!! برایش "مکانیسم نوبت دهی" را شرح دادم.

آشوب شد...چشمتان روز بد نبیند در مطب را که به سالن انتظار باز می شود گشود و "مکانیسم" را با لحن طعنه آمیز و نامناسبی برای بیماران نشسته در سالن توضیح داد.


همه بیماران در طرفه العینی به معلمین اخلاق تبدیل شدند و از همه بدتر همان خانم نسبتا مسن و گران بود که میداندار شده بود و می گفت که شوما قسم خوردین که براتون ارزون و گرون فرق نکونه...


به منشی گفتم پول این خانم را پس بده تا برود یا اگر خواست طبق نوبت ده روز دیگر مراجعه کند.


پیرزن آرام شد و به پته پته افتاد و گفت: تا ده روز دیگه که من مرده ام!


گفتم: خوب پس معنی کلمه اورژانسی را فهمیدی. بگیر بشین و بگذار کارمون را بکنیم.


همه ساکت شدند و جوان هم نوبتش را گرفت و بناست چند روز دیگر بیاید.


این ماجرا به من دوباره مضرات گسترش و تسری رفتار و گفتار در دنیای مجازی به دنیای حقیقی را نشان داد.


تا یادم نرود این تسری رفتار و گفتار دنیای مجازی به دنیای حقیقی را به نام "بیماری گوشزد" می نامم و آن را بر دیوار این مکان ثبت می کنم!

پی نوشت اول:

من در یکی از اولین نوشته هایم در وبلاگ مسدود شده شرح داده بودم که به باور من "گوشزد کردن یعنی اشاره به جزء مغفول واقعیت"

جزء مغفول شخصیت همه ما که از عیان شدنش در هراسیم و شرمسار می شویم در واقع جز طمع و ترس و حسد و انگیزه های جنسی مان نیست.

چیزی که من در این وبلاگ از خود نشان می دهم در واقع قسمت هایی است که در زندگی واقعی نهان کرده ام و در اینجا با مطرح کردن و اگزاژره (اغراق) کردن آن به شما هم یادآور می شوم که اگرچه دیگران را با نشان دادن صفات مثبت خود می فربیم ولی خود را فریب ندهیم.

من در این وبلاگ به رنگ خلوت خود خواهم بود!

پی نوشت دوم:

آقای دکتر حالا اگه کسی خواست در دنیای مجاز و دنیای حقیقی در هر دو یک نوع عمل کنه باید کی رو ببینه؟

از کامنت حسن آقا

حسن آقای عزیز
نمی شود!...نه اینکه نشود ولی مجبور خواهی شد که در دنیای مجازی هم پرده پوشی کنی.
بگذار توضیح دهم.
همه ما ضمیر ناخودآگاهی داریم که کلیه ترس ها، کینه ها، عقده ها و آنچه افشای آن سبب شرمساری مان شود را در آن پنهان می کنیم چرا که برای مقبولیت در جامعه باید شریف، چشم پاک و امین، مهربان، شجاع، سخاوتمند، باگذشت و مددکار باشیم.
سوال این است که پس کینه و حسد و درنده خویی و ترس و طمع و غریزه جنسی شعله کش خود را چه می کنیم.
جواب این است که آن را به ضمیر ناخودآگاه می فرستیم.
یک دایره را در نظر بگیرید...محیط دایره "من اجتماعی" یا ایگو است که محتوای دایره را که همان محتویات ضمیر ناخودآگاه است محصور می کند و بیرون دایره دنیای خودآگاه یا اجتماع واقعی است که همه ما در آن آبرو و اندوخته هایی داریم و در صدد کسب مقبولیت در آن هستیم و به این منظور باید محتوای ضمیر ناخودآگاه خود را که همان صفات منفی مذکور است پنهان کنیم.
این وظیفه را محیط دایره که همان "من اجتماعی" یا ایگو است به عهده دارد و با صرف انرژی روانی مکانیسم های دفاعی را به کار می گیرد که یا این صفات را مخفی کند یا دگرگون شده اش را به اجتماع نشان دهد یا تخفیف شده را نمایان کند و یا بر عکس آن را بنمایاند.
در دنیای مجازی "من اجتماعی" که منافع اجتماعی ما را تامین می کند یا ضعیف تر است یا در مورد شخص من سعی کرده ام که اصلا وجود نداشته باشد...هر چند که به سبب چند آشنایی که وبلاگ مرا می خوانند من هم در این کار کاملا َموفق نبوده ام.
یاد آوری می کنم که محتوای ضمیر ناخودآگاه صفاتی است که افشای آنها سبب شرمساری اجتماعی می شود و صفات مثبت نیازی به سرپوشی ندارد.
آگاهی بر محتوای ضمیر ناخودآگاه به خودی خود انرژی روانی آنها را می کاهد و فاش گویی در دنیای مجازی این امکان را فراهم می کند.

قضاوت 2

من خواهر زنی دارم که برای سهولت کار در این ماجرا او را مریم می نامم.

مریم 43 ساله است و 15 سال است که مقیم کانادا است و یک دختر 24 ساله دارد.

از پنج سال پیش به ایران نیامده بود و امسال برای یک ماه به ایران آمد.

از آنجایی که هم زنم و هم من مریم را بسیار دوست داریم و عزیز می داریم تصمیم گرفتیم که همه خانواده را به اصفهان دعوت کنیم و سپس چون قصد داشتیم که چند روزی هم به یکی از کشورهای دیگر مسافرت کنیم با اصرار و خواهش ما حاضر شد که مهمان ما باشد و با ما بیاید.

ایام بسیار شادی را هم در اصفهان و هم در مسافرت تجربه کردیم.

در طول این مدت مریم هر روز و هر روز چند بار به تحسین و تمجید از خواهرش (زن من) می پرداخت و از مدیریت و نحوه رفتار و تربیت فرزندان و قیافه و فهم و کمالات و خانه و زندگی ... تعریف می کرد و همه credit وضعیت موجود را به او می داد و از او تشکر می کرد و البته شاید یکی دو بار هم به من اشاره ای کرد یا نکرد.

افراط در این کار کم کم مرا حساس کرد و به گوش بودم که ببینم در این قضاوت یک سویه تا کجا پیش خواهد رفت.

شبی که از مسافرت برگشتیم با من شروع به صحبت کرد که چرا تو از خواهر من تعریف نمی کنی و این همه زحماتی را که می کشد نمی بینی.

به او گفتم خواهر تو همان زن پنج سال پیش است و اگر تغییر و تحول و پیشرفتی در زندگی ما نسبت به پنج سال پیش می بینی نتیجه فهم و کمالات و فعایت و مدیریت او نیست.

با تعجب پرسید پس ناشی از چیست؟

با صراحت گفتم که ناشی از تزریق ملیونها تومان از دسترنج من به این زندگی است.

همچنان با تعجب پرسید که یعنی تو می گی این فقط پوله که به زندگی سر و سامان میده؟

با لجاجت گفتم بله!

پرسید پس عشق چی؟ اصلا تو چرا به خواهر من نمی گی I love you

گفتم: ما که بچه دبیرستانی نیستیم که 24 ساعت قربون صدقه همدیگه بریم و در ثانی عشق در زندگی ما نقشی بازی نمی کنه...هر چیز هست منافع مشترکه و مطالبی رو که در پی نوشت مطلب "ازدواج با پسوند پشیمانی" نوشته ام را تحویلش دادم.

مدتی به بحث راجع به این موضوع گذشت در حالی که جو هر لحظه ملتهب تر می شد.

در نهایت مریم با هیجان گفت که خواهرم این همه تو رو دوست داره و تو از منافع مشترک حرف می زنی.

و من در پاسخ گفتم که من نیازی به دوست داشته شدن توسط او یا دیگری ندارم و این طور هم نیست که او به خاطر دوست داشتن من به زندگی مشترک ادامه می دهد...او هم منافع مشترک را درک می کند ولی با ریاکاری اسم آن را عشق گذاشته است و برای اینکه به تو ثابت کنم همین جا اعلام می کنم که من هیچ علاقه ای به او ندارم و فقط به خاطر منافعم دارم با او زندگی می کنم و او اگر به خاطر عشق دارد با من زندگی می کند بعد از شنیدن این اعتراف باید مرا ترک کند...

هر دو برگشتیم و به همسرم نگاه کردیم...داشت آرام آرام گریه می کرد.

مریم عصبانی شد و به او گفت: برای چه گریه می کنی؟ این حق انتخاب را به تو داده و تو خودت باید انتخاب کنی...اگر من بودم حاضر نبودم با چنین مردی زندگی کنم.

در پاسخش گفتم که من هم به دلایل دیگری حاضر نبودم حتی یک ساعت با تو زندگی کنم ولی تو هم پایبند منافع خود هستی.

گفت: تو فکر کرده ای که می توانی مرا با پول بخری و به خاطر این مسافرت که مرا مهمان کرده ای مرا هم عقیده خود کنی. بدان که مرا با پول نمی توان خرید.

در جوابش گفتم که اگرچه قصد من این نبوده است ولی به طور کلی همه انسانها قابل خرید و فروشند مشروط بر آنکه قیمت واقعی آنها پرداخت شود.

رفتم و خوابیدم.

نیمه شب بیدار شدم و دیدم که همسرم نیست.

بلند شدم و به اتاق بچه ها رفتم...آنجا هم نبود.

به اتاق مهمان (که درش باز بود) رفتم و او را آنجا هم نیافتم.

ترس بر من مستولی شد...نکند که انتخابش را کرده باشد و رفته باشد.

نشستم و به فکر فرو رفتم و چنگی به دلم انداخته شد. پشیمان شده بودم از سخنرانی جسورانه ام.

برخاستم و قدم زنان به پذیرایی رفتم و صدایی از پشت کاناپه شنیدم.

زنم آنجا خوابیده بود...بیدارش کردم و از او معذرت خواستم.

صبح فردا، مریم که بیدار شد برایش گفتم که جگونه این همه واقعیت مسلم قابل لمس که گواهی است بر عشق کافی نیست و یک جمله ناقابل I love you دلیل قابل قبولی می تواند باشد؟

و برایش توضیح دادم که مشکل از آنجا شروع شد تو با رویت دو هفته از زندگی ما در ایام عید می خواهی راجع به نقش و تاثیر گذاری ما در زندگی مشترک نظر بدهی و تصادفا این تنها دو هفته ای از سال است که من کاملا بیکارم و خواهرت شدیدا مشغول مهمان داری و پخت و پز و مدیریت منزل است و این شبیه آن است که بخواهی با دیدن یک سکانس از فیلمی راجع به میزان نقش آفرینی بازی کنان در آن نظر بدهی.

گفت: من راجع به تو قضاوتی نکردم.

گفتم: همان قضاوت نکردن تو نوعی قضاوت بود.

گفت: این حرفها چی بود که دیشب می زدی؟

زنم جواب داد: اینها از عوارض وبلاگ نویسی است!


پی نوشت1:


ظاهرا بحث در کامنتدانی دارد به بیراهه می رود.

رفتار من کاملا اشتباه و غیر قابل توجیه بود علت آن هم "تسری رفتار و گفتار دنیای مجازی به دنیای حقیقی" است.

در دنیای مجازی بی پروایی در گفتار و فاش و دریده گویی مذموم نیست ولی در دنیای حقیقی غیر قابل درک بوده و باعث از بین رفتن "اندوخته های اجتماعی" گوینده می شود چنانکه فریاد زدن در بیابان مجاز و در سالن اپرا ناپسند است.

اشتباه نشود! من حرفهایم را نادرست نمی دانم ولی "نقاب افکندن و ته ذات خود را نشان دادن" را در دنیای حقیقی با همان "حفظ منافع" هم در تضاد می بینم و همچنین انکار احساس جاری و ساری عشق در زندگی را، مانند حذف نسیم از بهار می دانم که لطافت را باز می ستاند از هوایی که نفس می کشیم.

بحث من در این گفتار همان قضاوت است که بود.

پی نوشت 2:

ظاهرا وبلاگ من هم به جمع فیلتر شده ها پیوست.

پی نوشت طلایی!:

به این زن می گویم بیا کامنت های وبلاگم را بخوان...خانم ها گفته اند اگر جای تو بودند یک دقیقه هم حاضر نبودند با من زندگی کنند.

می گوید: کمتر چرت و پرت بگو!!...بلند شو یک رشته مروارید دیده ام همه اش یک ملیون و دویست هزار تومان است پولش را بده!! ناسلامتی دو هفته دیگر سالگرد ازدواجمان است!!

بیچاره جنبش زنان که با امثال زن من می خواهد حقوق خود را اعاده کند!!

از زمان اختراع پول، تشکر و عذر خواهی چقدر آسان شده است!

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes