بهار آمد

بهار آمد ولی شادی نیاورد....... کسی از بیکسی یادی نیاورد.

به باغ مرده جان بخشید اما.. ....... به بستان دل آبادی نیاورد.

به خسرو کام شیرین داد ایام ....... ولی یادی ز فرهادی نیاورد.

دریغا بر پرستوی گرفتار................. نسیمی بوی آزادی نیاورد.

خدا را یادی از گلهای پرپر .......... که دیگر بویشان بادی نیاورد.

نفس در سینه اش محبوس یادا ... کسی کز سینه فریادی نیاورد.

نمی دانید یاران عشق آن را ....... که می سوزد ولی دادی نیاورد.

پی نوشت:

کلاس دوم دبیرستان که بودم یکی از همکلاسی ها را که مجاهد بود اعدام کردند.

نزدیک عید بود.

معلم ادبیات مرا برای قرائت انشا به پای تخته سیاه فرا خواند.

من به جای موضوع انشا این شعر را که سروده بودم خواندم.

کلاس در سکوت مطلق فرو رفت و سپس با تشویق شدید همکلاسی ها روبرو شدم.

فردا مرا به دفتر دبیرستان فرا خواندند و مورد استنطاق رییس انجمن اسلامی و معلم پرورشی قرار گرفتم و با توجه به دو پهلو بودن شعر به سختی توانستم که از مهلکه جان ببرم...

دوستان عزیزم

سال نوی همه شما نیز خجسته و فرخنده باد.

روی تک تک شما بزرگواران را می بوسم و برایتان بهترین ها را آرزومندم.


پایان انتظار



این روزهای آخر سال سرم یه شدت شلوغ بود.


همه اش منتظر بودم که این روزها بگذرد و تعطیلات بیاید تا دمی بیاسایم و فردا این انتظار سر می رسد ولی از آسودن خبری نیست حتی برای دمی.


منتظر دیدار غیرمنتظره دوست عزیزی هم هستم که بین بیماران در را باز کند و مرا شگفت زده کند... لابد طعنه زنان و بدگویان و آنانی که دستشان تا مرفق به خون جوانان این آب و خاک آغشته است خواهند گفت که این چگونه دبدار غیر منتظره ای است که منتظرش هستی!!؟ و من مجبورم به مصداق آنکه گفته اند "جواب ابلهان خاموشی است" سکوت کنم!


من، تا به یاد می آورم، همیشه منتظر بوده ام.


منتظر اتمام دانشجویی و سربازی و طرح خدمت پزشکان در مناطق محروم و دوره رزیدنتی و طرح مربوطه...


منتظر رسیدن بهار،رفتن به یک مهمانی، ملاقات یک دوست، در آغوش گرفتن یک یار، رسیدن به خانه...منتظر یک بوسه...یک لبخند...یک نگاه.


همیشه به دنبال خوشبختی، بیقرار آرامش...دویدن به شوق خط پایان!


در هر انتظاری روزشماری در ذهن من تشکیل می شود و تا پایان آن دوره با من می ماند.


امروز آخرین روزشمار تمام می شود...من می مانم و بهار.


به شکرانه این شادی رازی را برایتان فاش می کنم که هرگز نشنیده بودید ولی شاید شما هم "منتظر" شنیدن آن بوده باشد و آن اینکه:


دوستتان دارم


شاید موقتی باشد این عشق در اثر نفخه تخدیرآمیز باد بهاری یا از عوارض آبله مرغان دوره کودکی یا بیماری دوقطبی که همه شما هم کمابیش دارید...شاید هم واقعی باشد و دایمی مثل این بیماران نخاعی که زمین گیر شده اند از بد یک حادثه.


امروز در اوج سرمستی ناشی از تمام شدن یک دوره انتظار، آرزو می کنم که این بهار برایتان قاصدک هایی بیاورد که خبررسان شادی و کامیابی باشند.


نوروزتان فرخنده باد.

پی نوشت:

این سبزه را عیال "چاق" فرموده اند و از این جهت شباهت تام با من دارد!

اولویت

ایران امروز درگیر مسایل متعددی است اما به نظر من اولویت زمانی آن بررسی لایحه بودجه است که متاسفانه به آن توجه شایسته‌ای مبذول نمی‌شود.


بودجه که تقسیم درآمد کشور بین سازمان‌ها و نهادهاست عملا می‌تواند سیاست‌های سال آینده را رقم بزند.


اگر همه سازمان‌های خدماتی و اجتماعی مثل معلمان، پرستاران، کارگران و ...با تجمع‌های روزانه مجلس را تحت فشار قرار دهند که بودجه آنان را تامین کند (که خواستی منطقی و عملی است) بودجه‌ای برای تخصیص به امور مداخله‌جویانه در سایر کشورها و امور سرکوبگرانه داخل کشور باقی نمی‌ماند.


به عنوان مثال سرانه بهداشتی برای سال 1386 که بر طبق برنامه پنج ساله بنا بوده 8000 تومان باشد 4500 تومان تعیین شده است و این بدان معناست که وضعیت آشفته بهداشت و درمان به کلی در سال آینده متلاشی شود.


بیمه‌ها قادر نخواهند بود که بیش از 25٪ هزینه درمان را پرداخت کنند و بیمارستان‌های دولتی به طور کلی ورشکسته خواهند شد.


بجای آنکه در طی سال آینده به اعتراض درباره هزینه‌های سرسام‌آور درمانی و مرگ بی‌دلیل دوستان و اقوام خود در بیمارستان‌ها و وضعیت بهداشتی نامناسب و عدم رسیدگی در اورژانس و...بپردازید با کمی آینده نگری امروز از نمایندگان مجلس بخواهید که از بودجه سازمان‌های تبلیغاتی و مذهبی بکاهد و به بودجه‌های ضروری بیفزاید.


بجای اینکه به سوالات موهن در آزمون معلمان و کنفرانس امنیتی بغداد و سخنرانی‌های رییس جمهور راجع به زنان شمالی اولویت دهیم به لایحه تقسیم درآمد ملی در سال آینده بها دهیم.

به نظر شما اولویت مسایل ایران از نظر زمانی چیست و فوری‌ترین مطلبی که باید به آن پرداخته شود کدام است؟



پی‌نوشت:


سه سال پیش روزنامه شرق در جدولی بودجه برخی نهادها را نوشته بود.
بر اساس محتویات آن جدول بودجه بیست نهاد بسیار گمنام مذهبی از سه برابر بودجه وزارت بهداشت و درمان بیشتر بود.

بودجه نهادهای نظامی و اطلاعاتی کاملا سری است و مجلسی که باید راجع به جزئیات آن بحث کند نه چیزی می‌داند و نه چیزی می‌پرسد.

واقعیت این است که بودجه یک کشور مثل بودجه یک خانواده است...اگر پدر خانواده تصمیم بگیرد که 70٪ درآمد خود را صرف روضه‌خوانی یا عرق خوری کند پر واضح است که برای پوشاک و بهداشت و آموزش و تفریح چیز زیادی باقی نمی‌ماند.

سهم خود را مطالبه کنید پیش از آنکه دیر شود.

تا زحمت کشیده و به اینجا آمده‌ام خدمتتان عرض کنم که در زمانه‌ای که خودمان چهره امروزمان را در جهان چنین کریه ترسیم کرده‌ایم اهمیت نمی‌دهم که فیلم 300 چهره مردم ما را در 2500 سال پیش چگونه ترسیم کرده باشد.

حتما مردم سایر نقاط جهان (که البته سطحی و ظاهربین هستند و به اندازه ما هم مطالعات عمیق تاریخی ندارند!) از نگرش به رفتار امروز ایرانیان و مقایسه آن با ایرانیان به تصویر کشیده شده در این فیلم به این نتیجه می‌رسند که ایرانیان در طول این 2500 سال تغییر اندکی کرده‌اند.

اتفاقا این موضوع بی‌ارتباط با دو پست قبل من نیست...همان که از بس طولانی شد از خیر توضیحات دیگرش گذشتم.

دیشب داشتم فیلم ماری‌آنتوانت را می‌دیدم...مجالس رقص باشکوه مهم‌تر از آن رفتار مردان با زنان و روابط بین افراد اجتماع...در همان لحظه به خاطر آوردم که این اتفاقات همزمان بود با دوره آغا محمد خان قجر در ایران و مناره سر و چشم ساختن او در کرمان و بم.

ما اگر قدرتی به دست آوریم که همه تاریخمان را به جهانیان باشکوه و افتخارآمیز بقبولانیم باز این رفتار امروزه خود را نمی‌توانیم با هزار بزک آراسته بنمایانیم.

ماساژ

تجربه ماساج تایلند مجبورم می‌کرد محتاط‌تر باشم آخر آنجا در پذیرش چند خانم جوان و کاردان! نشسته بودند و وقتی که به اتاق ماساج رفتم استادشان را زیارت کردم و خجالت کشیدم که لخت از آنجا در بروم...نمی‌دانم آن مردک ارشمیدس چطور رویش شد ...ون برهنه از حمام بیرون بزند!

به همین علت در ترکیه ابتدا دو سه روز راجع به ماساجورها تحقیق کردم و یک روز که زنم برای خرید از هتل بیرون رفته بود به پذیرش ماساج‌خانه مراجعه کردم و درخواست ماساج صابون کردم که از همه ارزان‌تر بود و با 30 یورو یال و کوپالم را صفا می‌داد.

مسئول پذیرش پشت چشمی نازک کرد و گفت:

برای ساعت 4 نوبت داریم و قبل از آن همه شیفت‌ها رزرو شده است.

ساعت چهار که زنم از خرید برگشته بود لذا گفتم که منصرف شده‌ام و فقط همین حالا وقت دارم!

مادام ماساجی متعجب شده بود و احتمالا از خودش پرسیده بود که توی این هتل که از صبح تا شب داری می‌خوری و می‌رقصی و شنا می‌کنی چه‌کار لازمی داری که وقت نداری...با این حال وقتی انصراف مرا دید صدایم زد و گفت یک وقت کنسل شده دارد که آن را به من می‌دهد و سی یورو را از لای انگشتان من بیرون کشید و یک دختر نظافت‌چی را که مشغول تی کشیدن بود صدا زد و مرا به او سپرد که به اتاق ماساج هدایتم کند.


پشت سرش راه افتادم..


یک دختره بسیار بد ترکیب مثل عنتر از آسیای جنوب شرقی بود و مرا به در اتاق ماساج برد.

بیرون روی یک صندلی نشستم و دخترک به داخل اتاق رفت و مدتی با ماساجور‌ها بحث کرد و بعد برگشت و به من گفت که فعلا اتاق ماساج اشغال است و مرا به اتاقی که حمام ترکی بود هدایت کرد.


حمام ترکی شامل یک قسمت گرد در وسط است که بسیار گرم است و یک سکو دورادور دیوار قرار دارد که در آن حوضچه‌هایی تعبیه کرده‌اند و هر نفر پهلوی یکی از حوضچه‌ها می‌نشیند و خودش را می‌شوید و با تشت آب روی سر و بدنش می‌ریزد.


من روی سکوی کناری نشسته بودم که در باز شد و همان دختره عنتر در حالی‌ که لباس ماساجوری پوشیده بود وارد شد و به من توضیح داد که چون شما وقت قبلی نگرفته‌اید و ماساجورها دستشان بند است من شما را ماساج می‌دهم و به طرفه‌العینی لنگی را به دور کمر من بست و مایو را از پای من در‌آورد.

در همین حال 5 نفر از مردان هم‌وطن که به غیر از ما تنها ساکنین ایرانی این هتل بودند و از اتاق پذیرش مرا دنبال کرده بودند وارد حمام ترکی شدند و روی سکوهای کناری نشستند که سال تا سال کسی وارد این حمام نمی‌شد و همیشه خالی بود.

در سکوت مطلق دور تا دور حمام نشستند و چشم به من و دخترک دوختند.

من نگاهی به دخترک انداختم...دلم آشوب شد و بر بخت خود لعنت فرستادم.

مرا روی سکوی مدور وسط به شکم خواباند لیف و غلیفه را برداشت و به جان بدن پشم‌آلود من افتاد.

با هر کیسه‌ای که می‌کشید ده پانزده مو از من می‌کند و ناله‌ام به آسمان می‌رفت...اما مردان هموطنم در سکوت و آرامش محو تماشا بودند!

در یک لحظه لنگ را کنار زد و تا آمدم به خودم بجنبم ناموس مرا در برابر دیدگان مردان وطن قرار داد و آنان همچنان در سکوت مطلق نظاره می‌کردند.

سپس مثل کتلت در ماهی‌تابه مرا برگرداند و به پشت خواباند.

روی بدنم که از شدت گرما قرمز شده بود یک کاسه آب ریخت و همان عملیات کیسه‌کشی را تکرار کرد مضاف به اینکه علاوه بر شکنجه سوختن پشت و کمر و کندن مو و زیر نگاه مردان وطن قرار گرفتن، مجبور بودم صورت کریه ماساجور را هم نگاه کنم!

کیسه‌اش که تمام شد یک لیف را هم کف صابونی کرد و به بدنم کشید و دو سه کاسه آب رویم ریخت و از حمام بیرونم کرد.

با خروج من، مردان وطنم هم از حمام خارج شدند...خرسند از آنکه با حضور خود مانع از وقوع یک فعل بی‌ناموسی شده‌اند!

پی‌نوشت نامربوط:

احمد زیدآبادی چند سال پیش برای نوشتن پاراگرافی در یک مقاله به یک سال زندان محکوم شد.

مضمون آن مقاله این بود که برخی مدعی‌اند که اگر همه دستگاه‌ها و نهادها کاملا اسلامی شوند همه امور خود به خود اصلاح می‌شود و در آن پاراگراف توضیح داده بود که قوه قضاییه اسلامی‌ترین نهاد کشور است که از صدر تا ذیلش را مجتهدین و مسلمانان معتقد اشغال کرده‌اند و دست بر قضا ناکارآمدترین و یکی از فاسدترین نهادها نیز هست...

الحق که گفتن برخی جملات که بر روی زبان سنگینی می‌کند ارزش حبس کشیدن هم دارد.

مقاله کنونی‌اش را هم بخوانید...امیدوارم که دردسری برایش پیش نیاورد اگرچه این مقاله هم ارزش حبس دارد!


وطن

اگر آمریکا به ایران حمله نظامی گسترده یا محدود کند شما چکار خواهید کرد؟ و چرا؟

مدتهاست که می‌خواهم این سوال را مطرح کنم ولی همیشه از حاشیه‌هایش هراسیده‌ام و موقعی که حسین درخشان به اظهار نظر در این‌باره پرداخت از طرحش منصرف شدم چرا که موضوع از باکرگی!! در آمد.

اما امروز این سوال را بدون مقدمه مطرح می‌کنم وبجای مقدمه بر آن پی‌نوشت‌های متعدد خواهم نوشت.

الف) به نیروهای نظامی خواهم پیوست و خواهم جنگید.

ب)نمی‌جنگم ولی از هر گونه کمک مادی و غیر مادی که از دستم برآید در راه کمک به رزمندگان میهنم فروگذار نخواهم کرد.

ج)نمی‌جنگم...سرم را به زیر می‌اندازم و زندگیم را می‌کنم تا این فتنه هم بگذرد.

د) در کنار سربازان آمریکایی برای رهایی وطن از رژیم کنونی خواهم جنگید.

ه) هیچکدام... راه دیگری در پیش خواهم گرفت.

لطفا سن-جنس و محل سکونت خود(خارج یا داخل ایران) را بنویسید و توضیح دهید که دلیل شما برای برگزیدن این راه چیست.


پی‌نوشت اول:


آیا وطن یک مفهوم محصور جغرافیایی است به معنای سرزمینی که من متعلق به آنم و او متعلق به من است یا یک مفهوم تاریخی است به معنای زمینی که ریشه‌ام در خاک اوست و نیاکانم آن را برایم به ارث نهاده‌اند.

هر کدام از این دو حالت را که در نظر بگیری وجه مشترکش مالکیت است که یک غریزه بی بدیل در همه حیوانات عالی است.

برای وطنی می‌جنگی که متعلق به تو باشد وگرنه جنگیدن برای دیگرانی که تو را خودی نمی‌دانند...سهل است که دشمن می‌پندارند و ذره‌ای از مالکیت تو را بر این خاک محترم نمی‌شمارند عین حماقت است.

عشق به وطن یک عشق دو سویه است...باید خیر او به تو برسد تا برایش جانفشانی کنی.

یک نکته دیگر هم بگویم و آن اینکه بعید می‌دانم آن رزمنده یعقوب لیث صفاری و سلطان سنجر سلجوقی و احمد آل بویه و شاه اسماعیل صفوی و کریم‌خان زند تصوری چون ما از وطن داشته بوده است...وطن پرستی به عنوان یک مفهوم انتزاعی مدرن است و عمری بیشتر از صد سال در ایران ندارد...قبل از آن هر چه بوده است "ایل دوستی و قبیله پرستی" بوده است وبس.

پس ذکر مضامینی چون "سرزمینی که برای حفظ آن ملیونها جانهای پاک در طول تاریخ فدا شده است" شعارهای احساساتی بیش نیست!چنین سرزمینی هرگز وجود خارجی نداشته است.

پی‌نوشت دوم:

از کامنت یک ناشناس

مرديکه ابله تو کجا درس خوندي. کجايه دنيا سئوال رو مطرح ميکنن و بعد زير اون نظر طراح سئوال رو مي نويسند. اسم اينکار ......است
اگه به تاريخ دنيا و کشورت يک زره اشنايي داشتي نمي نوشتي که مفهومه وطن صرفآ براي ايرانيها يک مفهوم 100 ساله است
عزيز دل برادر اين درست که وطن پرستي و ناسيوناليست بودن يک مفهومه جديد در ادبيات روشنفکري ايراني همينطور که اين واژه در ادبيات غرب طول عمري چندان بيشتر از كشور ما ندارد. اما جيگر جان چطوري يک يراني ميتونه فردسي رو فراموش کنه سالها پيش از انکه غرب از نسيوناليست استفاده حزبي و بعدآ ملي کنه براي و حدت و دفا ع از يک محدوده چغرافيايي فردوسي در شاهکارش به اين مسله ميپردزه. چه جوري يک ايراني .......................
جاي بسي تآسف است در قرني که تمامي نخبگان متمدن غرب تلاش ميکنن که احساسا ت ملي و گاهي وقتها قاره اي رو افزيش بدن , هويته ملي خودشنو تعريف و پاسداري کنند و از تمام ينها براي پيشرفت و تضمين دستا وردهاشون استفاده کنن در وطنه من ايران و از سوي به اصطلاح هموطن تحصيلکرده من مفهوم وطن به سخره و بازي گرفته ميشه و به اشتباه دفاع يا عدم دفاع از يک حکومت غير دمکرتيک به اونه سنجش وطن پرستي معرفي ميشه
هموطنهاي عزيز دلم يک نگاهي به تمامي کشورهيه به اصطلاح پشرفته يا در حال توسعه بکنييد مثلا کانادا ياحتا چين چقدر صرف افزايش حس تعلق به وطنشون مي کنند .در همه جاي دنيا کشورهااز اقوام مختلف تشکيل شده. نرفتن و همکاري نکردن با يک رژيم ربطي به معني وطن ناپرستي نيست.

پاينده باد ايران و ايراني
يک رهگذر زيتوني

خیلی منتظر چنین جملاتی بودم!


دوست ناشناس


تا قبل از انقلاب مشروطه هر ایل یا قبیله‌ای که قدرت می‌یافت بر علیه قبیله حاکم قیام می‌کرد و اگر آن را شکست می‌داد و قدرتش افزون می‌شد بر علیه سایر قبایل تا جایی که می‌توانست می‌جنگید و آنها را تحت سلطه خود در می‌آورد و از آن پس ایالات متصرفه ملک و مال رییس قبیله فاتح می‌شدند و باید سالیانه خراج‌گذار او باشند.

گاهی قبایل فاتح از مناطقی بودند که جزء خاک کنونی ایران است مثل زندیه و افشاریه و صفویه و گاهی نیز از قبایلی که امروزه جزء آسیای میانه است مثلا غزنویان یا سلجوقیان یا خوارزمشاهیان که در این موارد مناقشه جدی وجود دارد که مردم امروز تاجیکستان یا قزاقستان مدعی‌اند که ایران روزی جزیی از خاک آنان بوده است همانطور که ما مدعی هستیم که مثلا تاجیکستان روزی جزیی از ایران بوده است.

از بحث دور نیفتیم

از حمله مغول و حمله عرب و حمله روسیه تزاری که بگذریم هر چه جنگ در بعد از اسلام می‌بینیم جنگ داخلی است که قبیله‌ای برای قدرت گرفتن جنگیده است و در طول مسیر از قبایل شکست خورده سرباز اجیر کرده است.

در حمله مغول و عرب و روسیه هم که اصولا ایرانیان مقاومت درخوری از خود نشان ندادند که بتوان مدعی شد که در برابر نیروی خارجی ایستادند و برای وطن جنگیدند.

شاید تنها نمونه‌ای که بتوان در این زمینه ذکر کرد نبرد چالدران باشد که قزلباش‌های شاه اسماعیل در برابر قشون عثمانی ایستادند که آن هم بیشتر نبردی مذهبی و قبیله‌ای بود تا نبردی ملی میهنی...

بنابراین شعارهای مبتنی ر وطن‌پرستی تاریخی ایرانیان شاید به کار تهییج بیاید ولی چندان مطابق با واقعیت نیست.

شعر "چو ایران نباشد تن من مباد" هم منسوب به فردوسی است و آن هم با احتمال اندک.

اما در جنگ عراق و ایران تنها نمونه‌ای است که بسیاری از ایرانیان تحت نفوذ مدرنیته و مفهوم جدید وطن به نبرد رفتند.

مهمترین علت آن "احساس مالکیت بر سرزمین"بود که بعد از انقلاب در توده مردم ایجاد شد و تا مدت زمانی طول کشید و به تدریج کمرنگ و رقیق شد و از حضور آنها در جبهه‌ها کاسته گردید.

همه ما حاضریم که برای خانواده خود بجنگیم چرا که آن را متعلق به خود می‌دانیم...اگر این توقع وجود دارد که برای وطن هم مبارزه کنیم باید این سرزمین ملک مشاعی باشد که یک هفتاد ملیونیوم آن متعلق به هر شهروند آن باشد.


همین!

پی‌نوشت سوم:

برخی از دوستان لطف کرده و به این پرسش در نوشته‌های خود پاسخ داده‌اند که از لطف آنان سپاسگزارم.

ف.م. سخن

مجید زهری

ملاحسنی

آی آدم‌ها

نیک آهنگ کوثر

تار‌نوشت

روی شیروانی داغ

اگر دوست دیگری نیز در این باب نوشته باشد سپاسگزار خواهم شد که مرا مطلع کند.

خودم نیز تا چند ساعت دیگر نظرم را می‌نویسم.

...و اما من چه خواهم کرد؟

اول چند گزاره را شرح می‌دهم.

اول اینکه وقتی سیل می‌آید درختان تناور که در برابر آن قد علم می‌کنند ریشه‌کن می‌شوند ولی علف‌های ته جوی سر خود را خم می‌کنند و سیل می‌گذرد و دوباره سر بر می‌دارند و زندگی‌شان را می‌کنند.

دوم اینکه من برای یک آدم بخصوص یا یک منفعت مشخص حاضرم فداکاری کنم ولی برای یک آرمان یا عقیده هرگز!

زمانی که پدرم در بیمارستان و بعد منزل بستری بود برای مدت شش ماه همه کارهای متفرقه‌ام را تعطیل کردم و به مراقبت از او پرداختم و همه کسانی که مرا می‌شناختند بهت زده بودند که تو با این همه خودخواهی و تنبلی چگونه شب‌های متمادی بر بالینش بیدار می‌نشینی و او را حمام می‌بری و ...چرا یک پرستار برای او نمی‌گیری.

جواب من این بود که اگر کسی را دوست داری و وجودش برایت مهماست باید برای حفظش و داشتنش تلاش کنی و هیچکس به اندازه من (به واسطه شغلم و علاقه‌مندی‌ام به پدر) نمی‌تواند در این زمینه موثر باشد.

من برای هیچ آرمانی حاضر به فداکاری نیستم...منتظر می‌مانم تا خودش کمرنگ شود و نقش ببازد.

سوم اینکه من با حکومت ایران نه آرمان‌های مشترک دارم و نه عقاید یکسان و نه حتی دوستان و دشمنان مشترک.

دلیل غرب برای جلوگیری از دستیابی به انرژی هسته‌ای (مشکوک) برایم کاملا قابل قبول است و می‌دانم که حتی اگر غرب به ایران اجازه بدهد که به بمب اتم دست یابد موضع حکومت را در برابر مخالفان قانونی خود (نظیر من) تقویت کرده است.

اگر جنگی در گیرد و حکومت ایران (به فرض محال)در آن پیروز شود باید دگراندیشان فاتحه خود را بخوانند.

دنیای غرب و جامعه جهانی و آمریکا دشمنان من نیستند و با بسیاری از افکار و رفتار آنها موافق‌ترم تا حکومت ایران.

گزاره‌های دیگری هم هست که شاید بعدا به آنها استناد کنم ولی برای پرهیز از اطاله کلام به همین مخصر بسنده و از آن استناد می‌کنم که من به دلیل خودخواهی، عدم اعتقاد به درستی چیزی که باید برایش جنگید و ارزش واقعی آن، در جبهه مشترک قرار گرفتن با کسانی که گرچه ایرانی‌اند ولی دورترین فاصله را از افکار و تمایلات من دارند بر علیه غیر ایرانیانی که کمابیش شبیه من می‌اندیشند و تمایلات مشترکی با من دارند...و نیز به خاطر ذات ویرانگر جنگ از آن پرهیز می‌کنم و امیدوارم که در یک نبرد دیپلماتیک حکومت ایران وادار به عقب نشینی شود تا خواسته‌های واقعی و حقوق مسلم‌تر نمود کنند و ناتوانی دست‌اندر‌کاران را در دستیابی به آنها نشان دهد.

بر این اساس فقط در صورتی حاضرم که پای پتیشن ضد جنگی را امضا کنم که در آن از حکومت ایران خواسته شده باشد جهت پرهیز از جنگ به خواست جامعه جهانی و شورای امنیت گردن نهد و غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند.


Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes