خيانت در زناشويي

سلام

بدون مقدمه ...لطفا ابتدا خوب فكر كنيد و سپس براي من بنويسيد

آيا در طول زندگي زناشويي خود به همسرتان خيانت كرده ايد يا نه؟

در صورت مثبت بودن جواب آيا از اين كار پشيمان هستيد؟

و آيا گمان مي كنيد كه در آينده اين كار را بكنيد؟

منظور از خيانت برقراري رابطه عاشقانه يا سكس خارج از دايره ازدواج است.

با اسم مستعار كه جنسيت شما را مشخص كند و محل اقامت (داخل يا خارج از ايران) و طول دوره
زناشويي و البته كاملا صادقانه به اين پرسش پاسخ دهيد.


پي‌نوشت اول:


زن 36 ساله مقيم ايران
اگر زن و مردي يكديگر را دوست داشته باشند هرگز در رابطه جنسي شريك غير نمي شوند و به هم خيانت نمي كنند.
وقتي عشق نباشد همه چيز مجاز است.
من و شوهرم عاشق هم هستيم و هرگز به هم خيانت نكرده و نخواهيم كرد.


از كامنت مهتاب


مهتاب خانم عزيز

وقتي كه مي گوييم آب وهواي اهواز گرم يا آب و هواي اردبيل سرد است منظورمان اين نيست كه در اهواز يا اردبيل هيچ روزي سرد يا گرم نيست.

عشق و دوست داشتن در زندگي يك زوج گاهي هست و گاهي نيست و چه بسا زوج هايي كه عاشق هم هستند و در ميانه دعوايي سنگين آرزوي مرگ هم را مي كنند!...در همان زمان هايي كه هست هم دليل نمي شود كه كسي ديگري را هم دوست نداشته باشد.

عشق به تنهايي نمي‌تواند مانع زير پا نهادن قسمتي از يك رابطه عاطفي باشد.

و با عرض پوزش شما بهتر است راجع به شوهرتان تا به اين حد مطمين نباشيد.


پی‌نوشت دوم:


دکتر گوشی جان اول شوما خیانت رو تعریف کن و اینکه خیانت را در چه می بینی. خیانت معنی وسیعی داره بابام جان.


از کامنت مامان غزل


مامان غزل عزیز
خیانت در زناشویی طیفی وسیع است که از یک "دل به دیگری بستن" تا "با دیگری هم بستر شدن" متفاوت است.
می گویند زنها ترجیح می دهند شوهرشان با زن دیگری هم بستر شود ولی عاشق او نشود ولی مردها برعکس ترجیح می دهند که زنشان عاشق مرد دیگری شود تا اینکه با او هم بستر گردد.
چند شب پیش در یک مهمانی، مردان گرد هم جمع شده بودند و به تبادل اطلاعات راجع به چگونگی برقراری ارتباط با پارتنرهای جدید مشغول بودند.
برای یک لحظه حیرت کردم...همه تحصیل کرده و همه روشنفکر و همه...مشتاق پارتنر جدید!


پس در سایر طبقات اجتماع وضع به چه منوال است؟


ما چه چیز را از هم پنهان می‌کنیم؟ من هنوز در زندگی مردی را ملاقات نکرده ام که با وجود فراهم بودن امکان برقراری ارتباط با پارتنر جدید (و در صورت اطمینان از فاش نشدن آن) صرف ازدواج با زنی دیگر از این کار استنکاف کند!


همه ما مردان این‌گونه‌ایم اما اگر خیانت هر کدام‌مان آشکار شود دیگران در شماتت او از پرتاب هیچ سنگ طعنه و ملامتی فروگذار نخواهند کرد!


شرم بر زانیان سنگ انداز.


پی‌نوشت 3:


من 3 سال است ازدواج کرده ام و یک بچه یک سال و 3 ماهه هم دارم.
زن و بچه و شرایط خانوادگیم را دوست دارم ولی از صکص با زنم لذت نمی برم و 4 ماه است که علیرغم اصرار او با او صکص نداشته ام.
من باید چکار کنم.
بارها استمنا می کنم و جدیدا هم دنبال دوست دختر برای صکص می گردم.
راستش را بخواهید مخالفتی هم ندارم که زنم هم بدون اطلاع من با کسی دوست شود و نیازهای جنسی اش را برآورده کند مشروط بر اینکه من در جریان نباشم و دیگران هم متوجه نشوند
آیا به نظرتان این (رفتار) غیر طبیعی است؟


از کامنت مجید


پرسش ساده ای است! پاسخ آن را به خوانندگان می سپارم.


پي‌نوشت چهارم:


چند ايميل دريافت كرده ام كه پاسخ آنان را به طور يك جا در اينجا مي‌دهم و از اينكه تك تك پاسخ ندادم نيز پوزش مي‌خواهم.

1) اگر دختر جواني در يكي از روستاهاي بوشهر بعد از خواندن اين پست به شوهرش خيانت كند...من مسئوليت آن را برعهده نخواهم گرفت! چرا كه اصولا هر كس در هر جاي دنيا شايد دوست داشته باشد كه هر كاري خواست بكند و آن را تقصير كس ديگري بيندازد.

سوال من مشخصا اين است كه اگر زن و شوهري از شرايط زندگي و اقتصادي و فرهنگي همديگر خوشنود باشند ولي از سكس با يكديگر لذت نبرند چكار بايد كنند.

زن و شوهر با ريسمان‌هاي متعدد به يكديگر وصل مي‌شوند كه يكي از آنها سكس است...اگر اين ريسمان گسسته شود آيا بايد كل تعهد آنان را به نهاد خانواده تمام شده تلقي كرد؟

2) آماري كه من از كتاب‌هاي روانپزشكي مربوط به 12 سال پيش در آمريكا دارم نشان مي‌دهد كه 50% زنان و 80% مردان بعد از ازدواج حداقل يك بار به همسر خود خيانت مي‌كنند(كرده‌اند)...اگر مسئله‌اي تا به اين حد رايج و شايع است آن را نا بهنجار نمي‌توان تلقي نمود.

3) همزمان كه يك زندگي واقعي در بيرون از بدن ما جريان دارد يك زندگي دروني نيز به موازات آن در جريان است.

ما از خانه بيرون مي‌آييم و از همسرمان جدا مي شويم ولي آن تجسم او در خانه يا در محل كار يا بازار يا بانك به همراه ما وجود دارد و ما را مطمئن مي‌كند كه او به ما وفادار است.

به مرور زمان حتي از آن تجسم نيز استفاده نمي‌كنيم اما در دنياي واقعي وضع مي‌تواند به گونه ديگري باشد.

اينكه بسياري از دوستان بسيار محترم قائل به اين باشند كه همسرشان نسبت به آنها وفادار است برداشتي است كه از دنياي درون ذهن خود دارند...به بيان ديگرب عنوان مثال 80% زنان چنين مي پندارند در حالي كه مطابق آماري كه ذكر شد فقط در 20% آنها اين پندار درست است.


پی‌نوشت پنجم:


دوستی نوشته است سوالاتت کودکانه است و حق با اوست.


سوالات بچه ها معمولا بدون پیش زمینه ذهنی راجع به موضوعی پرسیده می‌شود و اغلب بدیهیات را هدف می‌گیرد...چرا شب تاریک است؟...چرا گنجشک پرواز می‌کند و مرغ نمی‌پرد...چرا من باید شکلاتم را با دوستم نصف کنم؟ ...و ما اغلب جوابمان کلیشه‌ای و ناشی از عدم تفکر است.


سوالات من هم عامدا با کنار گذاشتن پیش زمینه‌های ذهنی و چالش با بدیهیات همراه است.


به راستی چرا چیزی که خیانت به همسر نامیده می‌شود بد است؟


این سوالی است که جوابش برای بیشتر ما آنقدر بدیهی است که حتی راجع به آن فکر نمی‌کنیم چه رسد به آنکه بخواهیم در حواشی موضوع غور کنیم.


جواب‌ها در اینجا نیز کلیشه‌ای است...بنیان خانواده سست می‌شود، اخلاقیات موجود در جوامع بشری انتخابی است که گذرتاریخ درستی آن را ثابت نموده است، خیانت به همسر سبب گسترش ایدز و هپاتیت می‌شود و از این قبیل استدلالات.


اما آنچه در این میانه مغفول مانده است خود فرد است و غرایزش...لطفا صحنه را تجسم کنید:


فردی به دنیا آمده است و در طول چهل یا پنجاه سالی که از نظر جنسی فعال است "باید" فقط با یک نفر که ابتدا انتخاب نموده آمیزش داشته باشد وگرنه با مذهب، اخلاق، سنت، نهادسازها، جامعه و افکار عمومی، خانواده و باورهای تاریخی، سیستم خدمات بهداشتی و در نهایت با آموزه ها و اعتقادات خود باید بستیزد.


نهایتا هم پیر می‌شود و این روش زندگی را (که اجبارا بر او تحمیل شده است) به عنوان "الگوی زندگی صحیح" به فرزندان خود می‌آموزد و کوچکترین تخطی از آن را روا نمی‌دارد.


بحث‌های اینچنینی، پرده بر می‌دارد از آنچه ته دل همه ماست.


آنکه از زندگی جنسی و زناشویی‌اش راضی است از گل‌آلود کردن این آب بر‌می‌آشوبد مبادا که باب شود و این آتش دامن آسایش او را هم بگیرد...و آنکه از زندگی جنسی‌اش ناراضی است به میانه می‌جهد و از آنچه برای تغییر این زندگی کرده است پرده بر می‌دارد.


به راستی اگر نام این کار "خیانت در زناشویی" را با نام دیگری مثلا "احترام به غریزه" عوض کنیم ولی عمل همان بماند! آیا پذیرش آن راحت‌تر نخواهد بود.


پي‌نوشت شايد نهايي!:


همه ما اگر سنتي باشيم اعتقادات و اگر مدرن باشيم اصولي داريم كه بر مبناي آن زندگي و جلوه مي‌كنيم.


اعتقادات به صورت يك "پكيج" كامل به شخص معتقد به ارث مي‌رسد در حالي كه اصول را مي‌توان تك تك انتخاب نمود و به مرور زمان بر روي برخي تاكيد كرد و كنار برخي با تساهل گذشت.


نكته مهم آن است كه اين اصول يا اعتقادات ما را به جامعه مي‌شناساند.


اگر كسي مي‌خواهد متين، موقر و متشخص جلوه كند بايد به اصول آراستگي، ادب و رعايت نحوه گفتار و كردار پايبند باشد تا به مرور اجتماع او را به عنوان يك فرد متين و موقر به رسميت بشناسد.


واضح است كه پايبندي به چنين اصولي مستلزم چشم‌پوشي از برخي غرايز، شادي‌ها و لذايذ است كه مثلا افراد لوده و سبكسر به راحتي از آنها برخوردارند.


يك نفر به خاطر برخورداري از صفت نجيب و محترم اصولي را بر‌مي‌گزيند كه بر اساس آن همه عمر با يك همسر سر مي‌كند و به او خيانت نمي‌كند و حتي به جنس مخالف زياده نزديك نمي‌شود و گرم نمي‌گيرد و ديگري ترجيح مي‌دهد سبكسر و نا نجيب ناميده شود و از هر فرصتي براي كامجويي و لذت بردن استفاده مي‌كند.


البته افراد ديگري هم بين دو سر اين طيف قرار مي‌گيرند و مخصوصا بايد از كساني نام برد كه در ميانه راه عطاي اصول را به لقاي آن مي‌بخشند و يا برعكس... و نيز كساني كه "بي‌پرنسيبي" خود را تا مدتهاي مديد با موفقيت پنهان مي‌كنند.


فراموش نكنيم كه اصول، سهم شما را از اين دنيا محدود مي‌كنند.


قسمتي از اين دنيا سهم شماست...سهم خود را از اين دنيا بستانيد و اجازه ندهيد كه اصول‌گرايي بي‌سبب غرايز شما را به زندان بيفكند و لذايذ شما را محصور كند و به جاي كام، داغ بر دلتان بنهد.

مخالفت

دوستی می‌‌گفت:


بيشتر مردم ايران نه تنها با تمام مشكلات موجود در كشور مخالفند بلكه با همه راه حل‌هاي آن مشكلات نيز مخالفند!

چندي است فكرم با اين جمله مشغول است.




يك نيمروز كاملا معمولي

از خواب بيدار مي شوم در حالي كه سرم درد مي كند.


سري به وبلاگم مي زنم...دو سه كامنت جديد با لحني غير دوستانه!


به جاهاي ديگر سر مي زنم...مردي با بيرحمي سنگسار شده است و نيشخند تمسخر آميز بربريت را بر مدرنيسم مي بينم.


دانشجويان دفتر تحكيم وحدت را دستگير كرده اند.


شرح ماجراي كودتاي نوژه و سينما ركس آبادان را هم در سايت هاي ديگر مي خوانم.


صبحانه نمي خورم و پياده به مطب مي روم...در راه اتوموبيلي كوچه يكطره شلوغي را خلاف آمده است و راه ستون اتوموبيل هاي روبرو را بسته است و عليرغم اين حاضر به عقب رفتن و راه گشودن نيست و اصرار دارد كه ستون اتوموبيل ها عقب بروند!


در مطب مريضي در حالي كه سياه پوشيده بود برايم شرح داد كه چطور در برابر ديدگانش اتوموبيل پيكاني دختر 9 ساله اش را زير گرفت و بند كوله پشتي دخترك به سپر ماشين گير كرد و راننده كه پسرك نوجواني بود هول كرد و خواست به سرعت فرار كند و دخترك كه به سپر ماشين گير كرده بود در حالي كه التماس مي كرد و فرياد مي كشيد بر روي زمين كشيده مي شد.


دو موتور سيكلت به تعقيب راننده پرداخته بودند و سرانجام وقتي او را گرفتند كه دخترك مرده بود.


مريض بعدي كه آمد جوان و پيرزني بودند كه تعرفه كارشان پنجاه هزار تومان مي شد و هر دو چانه مي زدند و تخفيف مي خواستند.


من ده هزار تومان به آنها تخفيف دادم و آنها اصرار داشتند كه سي هزار تومان بيشتر ندهند.


در همين حال منشي ام آمد و گفت كه خانم و آقاي جواني تقبل كرده اند كه بقيه پول آنها را بدهند.


پيرزن در اتاق ماند و جوان بيرون رفت ...نيم ساعتي كار مادرش طول كشيد و بعد با هم رفتند.


مريض بعد همان آقا و خانم جوان بودند.


از آنها تشكر كردم كه ده هزار تومان به اين مادر و پسر كمك كرده اند.


با تعجب گفتند كه چهل هزار تومان پرداخته اند!


گفتم كه آنها مي خواستند سي هزار تومان بپردازند و من نيز ده هزار تومان به آنها تخفيف داده ام و فقط سر ده هزار تومان داشتند چانه مي زدند.


مرد جوان در حالي كه آشكارا ناراحت شده بود گفت كه پسر پيرزن به او گفته است كه ده هزار تومانش را پرداخته است و چهل هزار تومان ديگر را ندارد و من هم كه پولم كم بود مجبور شدم كه در اين فاصله به بانك بروم و بقيه پول را فراهم كنم و برگردم.


ظهر به خانه برگشتم و در طول راه مي انديشيدم كه چقدر استرس براي يك روز كفايت مي كند.

پي‌نوشت:

دوست دارم بدانم عكس العمل شما در برابر زوج ماجراي آخر چه بود؟

از كامنت مسعود

مسعود عزيز
موقعي كه اينترن بوديم يك استاد اورولوژي داشتيم كه به ما نصيحت مي كرد اگر بيماري براي معاينه بيضه هايش به شما مراجعه كرد حتما در همان جلسه ابتدا او را توشه ركتال (معاينه از طريق فرو كردن انگشت در مقعد) هم بكنيد وگرنه بعدا مي رود و پشت سرتان صفحه مي گذارد كه رفتم يك ويزيت دادم دكتره برام خايه مالي هم كرد ولي اگر توشه ركتالش كرديد جرات نمي كند چنين حرفي را بزند!!با اين مقدمه چيني:

راستش احتمالا جوابم را باور نمي كني ولي من 15 هزار تومان از پول را با اصراربه آن زوج جوان برگرداندم تا هر دو نيمي از هزينه را داده باشيم ولي بعد خيلي حرص خوردم كه چرا چنين كلاهي سرم رفته است و از آنجا كه اين "بيمار گران" محسوب مي شد و شماره تلفنش را داشتم نقشه پيچيده اي كشيدم و 25 هزار تومان را از او پس گرفتم!!!

اينكه نقشه ام چه بود را هم نمي توانم بگويم چون نمي خواهم تخصص خود راافشا كنم.

بنزین و آتش زدن بر عوام گرایی

1- می دانم که این نوشته مخالفان بسیار خواهد داشت ولی "حرف را نمی توان نزد"

2- قبل از اینکه این نوشته را بخوانید به این پرسش فکر کنید که آیا شما شخصا حاضرید که به علت نارضایتی از اقدامات یک یک حکومت به ضرر شما، اموال شخصی مردم را آتش بزنید یا نه؟

آیا حاضرید در حالی که صدها اتوموبیل در پمپ بنزین ها ایستاده اند با به آتش کشیدن آنجا جان سرنشینان بی گناه را به خطر بیندازید؟

آیا حاضرید اتوموبیل کسی را که نمی شناسید واژگون کنید...مغازه کسی را که در خانه اش خفته است غارت نمایید؟

اگر حاضر به انجام این کار هستید...از آنجا که هر کس نامی دارد...به شما هم با عرض پوزش اوباش لقب می دهند.

3-درباره قیمت بسیار پایین و مصرف بسیار بالای بنزین در ایران، بسیار گفته اند و از مشکلات جانبی آن نظیر آلودگی محیط زیست و ترافیک و ...نیز بسیار شنیده ایم و کارشناسان بی طرف متعددی نیز در طی سالها نسبت به واقعی کردن قیمت بنزین و به تبع آن کم کردن مصرف بنزین هشدار داده اند.

سالها به خاطر ترس دولت از جامعه ای که حقوق قانونی آن را سلب کرده است این مهم (واقعی کردن قیمت و کاهش مصرف سوخت) به تعویق افتاده است.

حکومت به جای تامین امنیت و آزادی که پیش شرطهای رشد اقتصادی و رفاه هستند به شهروندان خود با پرداخت سوبسید بی حساب برای سوخت باج پرداخته است و شهروندان نیز بجای مطالبه حقوق سلب شده این باج را گرفته و ساکت شده اند.

اکنون حکومت بنا به دلایل اقتصادی دیگر قادر به پرداخت این باج نیست و در این مورد خاص مجبور به ترک روش عوامگرایانه خود شده است...عیبی ندارد مشروط بر آنکه حقوق سلب شده شهروندان را بازگرداند.

4- من با زنان، معلمان، کارگران، زندانیان سیاسی و دانشجویان احساس همراهی و هم رایی می کنم و در خواست های آنان خود را شریک می دانم ولی حاضر نیستم که در جبهه مشترکی با اوباش حتی بر علیه این حکومت قرار بگیرم.

پي‌نوشت:

امروز عصر و شب در خيابان بودم و از خلوتي بي سابقه خيابانها و نيز هواي بدون دود آن لذت بردم.

راستي ترافيك شهر شما بعد از سهميه بندي بنزين تغيير كرده است يا نه؟

اخلاق در پزشکی

در اوایل جوانی در جلسات عرفان و مولوی خوانی که پدر و دایی یکی از دوستانم برگزار می کردند شرکت می کردم و شعر عرفانی می خواندیم و تفسیر می کردیم و تفسیر می شنیدیم.

روزی وصف پدر دوستم را برای پدر خود گفتم...خندید و گفت:

پدر دوستت با این همه ثروت هم دزد است و هم کلاهبرداروسپس شرحی از سوابق او را داد و گفت این عرفان بازی حالایش هم در جهت پرده پوشی و شارلاتانی است.

بیست و دو سال گذشت.

چند روز پیش در اوج شلوغی مطب منشی آمد و گفت "آقای عارف" (اسم مستعار پدر دوستم) آمده اند و با شما کار دارند.

گفتم بعد از اینکه مریض بیرون آمد بگو به داخل بیایند.

آمد و نشست و پس از احوالپرسی بی اعتنا به شلوغی مطب و نوبتی که از بیماران سلب کرده است با آرامش و طمانینه شروع به صحبت کرد.

ده دقیقه ای که حرف زد و از انسانیت و اخلاق و عرفان گفت منشی به داخل اتاق آمد و در که باز شد یکی از همراهان بیماران به داخل اتاق پرید و گفت:

آقای دکتر شما باید وجدان پزشکی داشته باشید...چرا این آقا را بدون نوبت به داخل اتاق راه داده اید.

با زحمت قانعش کردم که چند دقیقه دیگر صبر کند و از آقای عارف هم با احترام خواستم که امرشان را بفرمایند.

ایشان گفت که خانم خدمتکاری دارد که بیست سال است نزد او کار می کند و بچه 12 ساله ای دارد که از بیماریهای مختلف رنج می برد که قسمتی از آن مربوط به تخصص من می شد.

سپس با بزرگواری اضافه کرد که تصمیم گرفته ام که بیماری های مختلف او را درمان کنم و الآن می خواستم قسمتی را که مربوط به تخصص شماست شما به عهده بگیرید.

من که به یاد حرف پدرم افتاده بودم بلافاصله گفتم: حرفی نیست ولی هزینه آن دویست هزار تومان می شود.

من من کنان گفت: پس من شما را در ثواب این کار شریک می کنم و شما هم حق الزحمه خود را از این جوان نگیرید.

در برابر این همه پررویی و وقاحت من هم احترامات حال و گذشته را کنار گذاشتم و گفتم:

به من چه مربوط است که بچه کلفت شما را که معلوم نیست پدرش چه کسی است! رایگان مداوا کنم تا تو در برابر همه دوست و آشنایت قمپز در کنی و خودت را خیر و نیکوکار جا بزنی.

و بلافاصله یک بیمار را به داخل فراخواندم و آقای عارف بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفت.

حالا من چند سوال دارم


1- دکتر پوستی را می شناسم که برای بیماران لیزر و تزریق ژل و بوتاکس و خدمات زیبایی نوبت همان روز می دهد و به بیماران پوستی دو ماه دیگر نوبت می دهد.

با توجه به اینکه نرخ خدمات فوق بالای صد هزار تومان و نرخ ویزیت ایشان شش هزار تومان است آیا به نظر شما این عمل اخلاقی است؟

2-یک درمانگاه خیریه را می شناسم که بجای ویزیت پزشک عمومی سه هزار تومانی هزار تومان می گیرد و به پزشکش به ازای هر مریض پانصد تومان می دهد.

به خاطر ارزانی ویزیت در هر شیفت شش ساعته در این درمانگاه خیریه حداقل 120 بیمار ویزیت می شوند یعنی هر ساعت 20 نفر و هر 3 دقیقه یک بیمار! و بدین ترتیب در هر شیفت کاری شصت هزار تومان نصیب دکتر می شود.

در این درمانگاه هیچ بودجه ای به بهداشت و نظافت اختصاص داده نمی شود.

به نظر شما این کار اخلاقی است ؟

3- پزشکان متعددی را همه می شناسیم که برای پرهیز از حالت دوم نرخ ویزیت را به دلخواه و گاه تا بیست هزار تومان می گیرند و سرویس خوبی هم ارایه می دهند.

آیا این کار اخلاقی است؟

4- پزشکی را می شناسم که مطبی بسیار شیک در بهترین نقطه شهر دایر کرده است و آن را با پیشرفته ترین وسایل تجهیز نموده است و ویزیت او مطابق تعرفه مصوبه است.

پرسنل متعددی برای انجام خدمات به بیماران استخدام نموده و برای رعایت انصاف معادل و گاه بیشتر از قانون کار به آنها دستمزد می دهد و آنان را بیمه نموده است.

خود را موظف می داند که برای هر بیمار وقت کافی اختصاص دهد وبنابراین بیش از بیست بیمار در روز ویزیت نمی کند.

این شرایط سبب شده است که بسیاری از بیماران به این مطب هجوم ببرند و نوبت بخواهند و او با توجه به کیفیت خدمات عرضه شده و برای اینکه مطبش نه مثل خیریه ها بی کیفیت بشود و نه مثل دکترهای شماره 3 بر روی تهیدستان بسته گردد، مکانیسم نوبت دهی را به اجرا بگذارد که در این پست و این پست ابتدا به کنایه و سپس به صراحه از آن سخن می گوید.

آیا این کار اخلاقی است؟

و بالاخره آیا به کارگیری واژه اخلاق برای "هر کار که منافع ما را تامین کند" اخلاقی است؟


پی نوشت:


موقعی که من کارمند جدیدی استخدام می کنم در ابتدای یک جلسه توجیهی از او می پرسم که ما اینجا برای چه چیزی کار می کنیم؟

جواب او معمولا غلط است! جواب صحیح را خودم به او خواهم گفت.

ما نه برای خدا، نه برای مردم، نه برای تسکین آمال و رنجهای دردمندان و نه برای خدمت به خلق اینجا دور هم جمع نشده ایم.

ما برای پول کار می کنیم و برای این منظور باید رنجهای دردمندان را به بهترین نحو تسکین دهیم و اکار حرفه ای خود را حتی الامکان بدون نقص ارائه دهیم و رضایت خلق را نیز تامین کنیم.

بسیاری از همکاران جوان تر من از بیان این واقعیات از جانب من احساس شرم می کنند و از آن تبری می جویند و حتی مرا پزشک نمی دانند...شاید به نظرشان حرف زدن از پول مغایر با شان والای پزشکان است...آنان که باید بدون چشمداشت مالی به مداوی آلام دردمندان بپردازند.

با احترم نسبت به روح لطیف و دل آیینه وش این همکاران متاسفانه واقعیت این است که اگر ما خود را در چارچوب های اخلاقی که دیگران برایمان وضع و تعریف کرده اند قرار دهیم سرانجامی جز فقر و نکبت و زیر سلطه بودن و رفتن نخواهیم داشت.

اگر روحانیونی عقیده دارند که علم بر دو نوع است علم ادیان و علم ابدان و با اینکار به پزشکی قداست می بخشند من مطلقا علاقه و عقیده ای به این تقسیم بندی ندارم و زیر بار این منت و تبعات بعدیش نخواهم رفت...بگذار علم فقط همان علم الادیان باشد.

اگر روزنامه نگاری تمایل دارد که دردش را در خزانه غیب مداوا کند...برود و بکند.

من خودم را در دایره اخلاقیاتی که او برایم ترسیم کرده است حبس نمی کنم.

من حتی به قسم نامه بقراط که در بیش از دو هزار سال پیش نوشته شده است اعتقادی ندرم.

پزشکان باید یک اصول اخلاقی بین المللی را بنویسند که بدون اتکا به فرهنگ و مذهب گستره فعالیت و اصول اخلاقی را با دیدی مدرن تدوین کنند.

وگرنه اگر بنا به پذیرفتن اصول اخلاقی آحاد جامعه باشد من هر روز از بیماران مختلفی می شنوم که منافع خود را به نام اصول اخلاقی که ما باید بپذیرم تحویلم می دهند.


پی نوشت 2:


این ماجرات را من در یکی از پست های قبلی نوشته بودم ولی بازنویسی دوباره آن خالی از لطف نیست.

چندی پیش در سالن انتظار سر و صدایی بلند شد و زنگ زدم که منشی بیاید تا از او ماوقع را جویا شوم که همزمان پیرزنی در آستانه در ایستاد و با التماس از من تخفیف خواست.

بلند شدم و نزدش رفتم و پرسیدم که چقدر می توانی بدهی؟

گفت: منشی تان می گوید بیست و پنج هزار تومان بده ولی من پنج هزار تومان بیشتر ندارم و شروع کرد به قسم دادن و دعا کردن و التماس نمودن... از طرف دیگر همه بیماران که در سالن انتظار نشسته بودند یکی بعد از دیگری با او هم صدا شدند که:

آقای دکتر قبول کن دیگه...جای دوری نمی ره...ثواب داره..

همانطور که بحث داغ بود و هر کس نصیحتی می کرد رو به پیرزن کردم و گفتم:

شما پنج هزار تومان داری و من هم پنج هزار تومان به تو تخفیف می دهم...پانزده هزار تومان باقی می ماند که آن را هم اگر هر یک از این خانم ها و آقایان محترم نفری هزار تومان بپردازند تامین می شود!

ناگهان همه ساکت شدند و دو به دو با هم شروع به صحبت کردند ... من هم به داخل مطب برگشتم و پیرزن هم رفت.

یک سوال هم همین حالا برایم پیش آمده و آن اینکه امروز من سرم به شدت درد می کند و علیرغم اینکه شش قرص مسکن خورده ام کوچکترین تاثیری نداشته است.


آیا به نظر شما این کار غیراخلاقی است که امروز مطب نروم و بیمارانی که نوبت گرفته اند را به امان خدا رها کنم؟

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes